امروز گرم #آشپزی بودم ... نگاهم برگشت ... دیدم #پــــــــــــدرم کنار در آشپزخونه بهم #چشم دوخته ... گفتم « #جــــــــــانم بابا جون ؟ » ... فقط #لبخند زد ... لبخندش به #دلم نشست ... چند دقیقه بعد گفت ... دلم برای #تکیه-گاه بودنت , #تنگ شده بود ... دوباره شدی همون #سنگ-صبور-بابا ... مایه ی #آرامش بابا ... اشک تو #چشمهاش برق زد ... منم #اشکهام بی اختیار جاری شدن ... گفتم ... « #خودمم دلم برای خودم #تنگ شده بود , خیلی زیاد » ... "ارکیده"
@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... #عطر بودنت را ... نسیم به گوشهای #قلبم میرساند ... میدانی ... #نسیم هم میداند ... من و تو ... دو #عاشق ِ زندانی ِ تقدیریم ... "اُرکـــــــــــــیده"
اما من گفتم و هیچ وقت اون کارها رو انجام نداد
همیشه همه ی حواسش به اینه که چی آرامشمو بهم میزنه تا انجام نده
یا چطوری استرس هامو کم کنه و آرومم کنه @✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ عزیزم که هیچ وقت از حرفی که بهش زدم پشیمون نشدم
کسی که خود خود خود ارکیده رو دید
بدون نقاب
ساده ساده
منم نمیگفتم به @✿ ارکیده آبی قرينِ آرشܓ✿ عزیزم نه اینکه منو بخاد بسوزونه هیچوقت این کارو نکرد!!!چون هرچیو من میگفتم حتما انجامش میداد ولی من همیشه چیز بالاتری ازش میخواستم که دروجودش داشت اینکه:
کاریو نخواسته برام انجام بده،خودش بفهمه وخودش انجام بده
تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟ ... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم ... تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو ... بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! ... تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ ... تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ ... من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه! ... چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه ... !/ [فریدون مشیری]
دستهای دلت را
13 سال و 23 روز و 10 ساعت و 11 دقيقه قبلبه آسمان بسپار ...