#شُعورم را جا گذاشته ام ... هَمراهت که باشد ... همه جا #خَرجش میکنی ... #غافل از اینکه ... این روزها ... کمی #بیشُعوری ... برای #روح لازم است ... نَه برای روح #خودت ... برای روح #آنانکه چون #تو ... #شُعورشان را جا گذاشته اند ... " اُرکـــــــــــــیده "
ارکیده جان امیدوارم حال مادرت خیلی زود خوب بشه خدا دعای بندهای عاشقشو بی جواب نمیزاره مخصوصا وقتی عقل و روح ادم بانور خدا عجین شده باشه مادرا فرشته های پاک خدان و خدا خودش حواسش به فرشته هاش هست.......
می دانی من و تو دور از چشم همه
معجزه ای میکنیم بنام ما
ما میتوانیم شک نکن
هیچ کس نمی داند که من و تو
با هم میسازیم و بی هم فرو میریزیم
این فاصله ها را پر میکنیم
به امید فردایی پر از وصل
پر از مــن
پر از تــو
پر از عــشق
پر از مــا .
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت باتو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
عزیزدلم این که برای شوخیه اما
مرد ایده آل , فقط باید #اخلاق و #شعور و #ایمان داشته باشه
همین برای یه عمر آرامش کافیه
کسی که از کنارش بودن سیر نمیشی #مرد-ایده-آل-من همیشه یه پسر قد بلند با همین ویژگی ها بود
وقتی خوندم خنده ام گرفت چون دقیقا همش بود !
اما وقتی با @✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ عزیزم آشنا شدم
فهمیدم
مرد ایده آل بودن
به اینه که همیشه تمام دغدغه اش , لبخند رو #لبهای تو باشه
هرچند آرش عزیزم هم قد بلنده اما چیزی که اون رو ایده آل کرده برام
روح بزرگشه
امیدوارم یه مرد واقعی کنارت و تکیه گاهت باشه گلکم
خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد.
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.
زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!
اركيده يادته ميگفتي من ديگر به پايان نيندشم كه همين دوست داشتن زيباست؟!
چقدر برام شيرين بود،واقعا از دلت بود...ميدوني كي اين جمله رو ميگفت؟!تو نبودي! عشقت بود كه اين جمله رو ميگفت...
دستهای دلت را
13 سال و 24 روز و 17 ساعت و 2 دقيقه قبلبه آسمان بسپار ...