جلو آینه . . .
خط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .
شیرینو فرهادو تو جیب میذاریم ... وقتایی که پابه پایِ هم، سایه هامون، خیابونای شهر رو زیرو رو میکنن ... وقتایی که روسریمو پس میزنه تا گل رو موهام بذاره ... وقتایی که خیره میشه بت ، و تو #مستانه رو پنجه هات وامیستی ... وقتایی که دائما بهت تاکید میکنه مواظب ِ کبودیِ رویِ گلوت باشیا! یا اونوقتایی که لباساشو میپوشی تا حس کنی همیشه تو آغوشتِ و بوشُ حس کنی ... یا وقتایی که تنش پر از جایِ گاز گرفتنای من میشِ ِ و دندوناشُ رو هم فشار میده تا نگه اوووف و #مردونگی هاش، خراب نشه ... وقتایی که رو پاهاش میخابی و آشوب میکنه انگشتاش تو #موهات ... وقتایی که ...... عشق سادَس! #عاااااااااشقی کن ...
مثه دیشب از خستگی خابش میبره و دیگه نای ِ بیدار موندن نداره تا اول تو رو مثه نی نیا خاب کنه و بعد خودش بخابه ... ساعت 2 نیمه شب دلت بگیره و مجبور شی بیدارش کنی... بگه : چیه عسلم؟ تو هم بگی دلم گرفته... بعد بگه میخای بزنیم به خیابون؟ ببرمت تاب بازی کنی؟ ببرتت تاب بازی... همه خابن و سکوت ... بعد بیای خونه باز دلت گرفته باشه ... بگه میخای نقاشی بکشیم دلت باز شه؟ بعد برداره خط چشمتو رژ لبتو باش رو انگشتای دستات آدمک بکشه ... بعد بگه چشاتو ببند رو آینه عکستو بکشم... تو هم چشاتُ ببندی ُ باز که کردی ببینی عکس یه فرشته کوچولو رو کشیده ... اونوقت میخای واسش جوووووون بدی ... : X
موهاتو شونه میکنی...یهو میاد از پشت بغلت میکنه ... محکم ِمحکم ... دلت هُری میریزه ... بش میگی: #دیووووووونه! اونم میگه: دیوونه ی دیوووووونه گفتناتم خانومی ... بعد نسیم ِملایم دستاش موهاتو به هم بریزه... بهش بگی: آخه چقد حرصمو در میاری ... او هم بگه: مردا تو حالت ِعادی اینجوری ابراز علاقه میکنن... باز بخندی و بگی دیوووووونه ... او هم یه دل ِسیر نگات کنه و شونه رو از دستت بگیره ، بنشونتت رو پاهاشو تو موج موهات #رها بشه ...
تو #بغلت گریه میکنم... محکم میگیریم تو بغل... من هق هق ... دست میکشی تو موهام ... من هق هق ... پیشونیمو میبوسی ... من هق هق ... غمام یادم میره با بوسه هات ولی باز من هق هق... تو: چیه دیگه خانومی؟ بانو طلای من؟ من باز هق هق... وسط هق هقام: تنهام نذاری هیچوقتا؟ تو هم بخندیو بگی از اول واسه همین گریه میکردی؟ من: نه خب اونکه گریه نداشت! فکر نداشتن یه لحظه ی تو و آرامشی که واسم داری هق هق داره! نریا؟ باششه؟ با همون لبخند همیشگی و آرومت، با چشایی که هر لحظه به جنون میکشه منو ... بگی: عااااشقتم وقتی میشی یه نی نی کوچولو تو بغلم که مراقبت #مردشو میخاد . . . کجا برم بی #تو ، همه ی من؟
گاهی وقتا هیچ خاطره ای تو ذهن آدم نمی آد ، انگار از اولش هم هیچی نبوده، اینجور وقتا فقط یه صفحه کاغذ سفید تو مخت نقش میبنده / همه چی آرومه من به کی دل بستم؟ خدایا چرا یادم نمی آد؟
من یاد یه کتاب دیگه افتادم که اسمش الان یادم نمیاد ، شاید شیری و سفید شدن ناگهانی دنیای اطراف تو کتاب کوری منو یاد این پست میندازه
تو این کتاب نحوه کور شدن اولین مرد و نوع توصیفش خیلی جالب بود برام و این که یه روز همه مردم شهر دیگه هیچی نمیبینن
و جائی که زن پزشک ب خاطر غذا خودفروشی میکنه برام جالب بود که یه آدم تو اون سطح انقد پائین میاد
و نکته دیگش این که تو این کتاب هیشکی اسم نداره پزشک ، زن پزشک ، دختری که عینک دودی داشت و ....
اما مطمئنم خیلی دوستت دارم ؛
یه روزی افتاده بودم تو این مسیر که یه سری اعمال رو انجام بدم تا فقط برای چند لحظه ببینمت ...
یه روزی آرزوم بود بتونم بهترین یاورت باشم اما حالا تو خواب هم نمی بینم ...
همین که هستی خیلی خوبه ... عالیه ...
می دونم که بیادمی ؛ می دونم که غافلم ؛
جلو آینه . . .
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 5 ساعت و 38 دقيقه قبلخط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .