علي علي
چه نسلي سوخته؟...... متولد اوايل دهه شصت بود ،ميگفت نسل ما نسل سوخته است، از او روزي كه تو شكم مادرمون بوديم جنگ بود، بعدش هم مسائل ناشي از جنگ و .... تحريم و... فرد ديگه اي كه متولد اوايل دهه پنجاه بود ميگفت نسل سوخته ماهستيم چون ازهمون كودكي و دوران ابتدائي انقلاب شد و ما باترس مدرسه مي فتيم و بعدش جنگ و..... بقيه مسائل. متولد دهه پنجاه ميگفت شما دهه شصتي ها اگه مشكلي هم داشتيد حداقل حق حرف زدن و اظهار نظر داشتيد ، ولي ما دهه پنجاهي ها اصلاطوري بارمون آوردن كه همه چيزا قبول كرديم و هيچ اعتراضي هم نكرديم...... حالا بنظر شما كدوم نسل سوخته؟ اصلا نسل سوخته اي وجود داره؟
♥ tannaz ♥
تلخي روزگار اينه که خيلي چيزا رو ميشه خواست ، ولي نميشه داشت . . ....ـ
امیر کریمی
او اینک برای حوا حتی از بهشت هم برای خودش گذشت. بعد زمان را برای دو فرشته به عقب باز گرداند و تمام حرکات ادم را مو به مو نشان دو فرشته داد. دو فرشته که عاشق ادم شده بودند در عظمت خدا به سجده افتادند. خداوندا : بگذار ما هم ادم را در زمین همراهی کنیم. و در حالی که اشک می ریختند گفتند ما عاشق بنده ی تو شدیم. و خداوند بی انکه ادم بداند یکی را بر شانه ی راست ادم نشاند و دیگری را بر شانه چپ و فرمود : تا پایان ادم بر زمین شما با او خواهید بود. و انگاه ادم بر زمین فرود امد. فردای ان روز اولین روز زندگی بر روی زمین بود. ادم و حوا خسته از یک روز زندگی بر زمین به غاری پناه بردند. ادم در حالی که سر حوا را بر پاهایش گذاشته بود موهایش را نوازش می کرد . و حوا ارام زیر لب یاده سیبی را که خورده بود در ذهنش و به ارامی بر لبش زمزمه می کرد . چه سیب خوشمزه ای بود. چه رنگی داشت . لذت بردم از خوردنش. و ادم میان دو ابروی حوا را بوسید و گفت : " دوستت دارم " ان شب اولین شب زندگی ادم و حوا بر زمین بود و خداوند مهربانی ها چه عاشقانه به تماشا نشسته بود ....
♥ tannaz ♥
خون گلو شده ام; از خراش تیغ بغض ها .............
امیر کریمی
ادم با نگاهی خیره در سخنان پرودگارش مانده بود. گاهی هم زیر چشمی به حوا نگاه می کرد . اما حوا هنوز هم مات درخشش سیب بود و گوئی انگار متوجه نبود چه اتفاقاتی در کنارش در حال رخ دادن است. ادم رو کرد به خدا و ارام گفت : می پذیرم هه جا را سکوت فرا گرفت! می پذیرم که مجازات گناهم زندگی بر زمین با تمام سختی هایش باشد. دوباره در میان فرشتگان غوغائی شد. ادم عاقل باش . دست بکش از این سیب . بهشت را رها نکن......! ادم باز اهی کشید. باز زیر چشمی به حوا نگاه کرد .اما حوا هنوز هم به سیب نگاه می کرد. در میان فرشتگانی که ادم و حوا را اماده می کردند تا به زمین ببرند. دو فرشته متوجه لبخندی از روی رضایت بر لبهای خدا شدند.دو فرشته خوب می دانستند که خدا تا چه اندازه ادم را دوست دارد و باید غمگین باشد از بیرون کردن ادم از بهشت " تعجب کردند ! از انبوه فرشتگانی که سرگرم اماده کردن ادم و حوا بودند جدا شدند به سوی خدا رفتند . از خدا دلیل لبخندش را خواستند ؟ خداوند باز با لبخندی که ناشی از رضایت بود فرمود : دلیل اینکه فرمان داده بودم به ادم سجده کنید و او را اشرف مخلوقاتم قرار دادم همین بود.
امیر کریمی
درمیان فرشتگان غوغائی شد. همه خوشحال می گفتند: خدا را شکر همه چیز به خوبی تمام شد. ادم زود باش. سیب را بگذار بر درخت" در میان اینهمه زمزمه ادم زیر چشمی نگاهی به حوا انداخت که هنوز هم مات و مبهوت به سیب با تمام درخشش خیره مانده بود و با حسرت هنوز هم سیب را تماشا می کرد. ادم. باز هم در خود فرو ریخت!!! گوئی چیزی در وجودش می گفت. هرگز........ با تمام نیمه جانیش رو کرد به خدا با صدائی خسته و بی طنین گفت:میشود این را از من نخواهید؟؟؟ سکوت همه جا را فرا گرفت . فرشته ها ماتشان برده بود. وخداوند فرمود:این شرط من است . اگر قبول نمی کنی سزای گناهت بیرون رفتن از بهشت و زندگی در زمین خاکیست. و بعد هم رو به فرشته ها دستور داد تا ادم و حوا را برای رفتن به زمین اماده کنند فرشته ها با کنایه به ادم میگفتند:وای بر تو اگر از بهشت بیرون شوی. زمین همه فساد است و تباهی و شروع کردن از بدهای زمین.گفتند و گفتند
♥ tannaz ♥
نمـی دانـم گـناه تـوسـت يــا عيـب چشـم هـای مـــن ؟! اينـکه بعـد از تـو تمـام عـالـم از چشـمم افتـاده اسـت . . .ـ
امیر کریمی
وقتی ملا ئک با خبر شدنداز گناهی که ادم مرتکب شد . خداوند همه را فر خواند و محاکمه اغاز شد........... سیب هنوز در دستان حوا بود . هنوز فرصت نکرده بود طعم این سیب وسوسه انگیز را احساس کند. فرشته ها همگی می دانستند اگر ادم از خدا طلب بخشش کند خداوند مهربانی ها او را خواهد بخشید .پس در گوش ادم مدام زمزمه می کردند: از خدا بخواه بخشیده شوی او تو را خواهد بخشید. ادم که سرش را پائین انداخته بود به سجده افتاد و گفت: خداوندا مرا ببخش خداوند فرمود: تو را خواهم بخشید به یک شرط""""""" ادم که گوئی جان تازه ای گرفته بود .با خوشحالی گفت:هر چه باشد می پذیرم پرودگار مهربانی ها و خداوند فرمود:به شرطی تو را خواهم بخشید که سیب را بر درخت بگذاری ....
امیر کریمی
زندگي ابدي نيست كه هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت
سلااااااام....اي جونم
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 55 دقيقه قبلسلام علی جان خوبی داداش صبحت طلائی
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 54 دقيقه قبلسلامممممممم طناز گلم

15 سال و 3 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 52 دقيقه قبلسلامت خیلی قشنگ بود کپی کردم
منم امروز حالم مثه خودت خوبه
هر جا دلت خواست كپيش كن.......خدارو شكر كه خوبي عزيزم
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 50 دقيقه قبلمتشکرم
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 47 دقيقه قبل