دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

#چهارراه یعنی #جامعه ... گاهی وقتا هیچ چیز مثه خالی کردن حرفها و گلایه هات رو یه کاغذ سفید بهت آرامش نمیده ... هر چی دوست داری بنویس ... خاطره ، شعر ، جوک ، شوخی ، گپ ، داستانک ، گلایه ... و هرچی ..

جزئیات گروه

شناسه 331
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع گوناگون
ارسال 30245 پست
عضو 733 کاربر
طرفدار 48 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 17
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 43
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 3

کاربران گروه

(727 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

چهار راه
شناسه‌: 331 · گوناگون
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
امیر کریمی
امیر کریمی

بعضي از روزا چشماتو كه باز مي كني يه لبخند روي لبات ميشينه.....اين روز تا آخر...روزِ خوبي ميشه....گاهي دنيا قشنگ ميشه فقط كافيه قشنگ ببيني........سلام دوستان صبحتون بخير... امیر اوومد

♥  tannaz  ♥
♥ tannaz ♥

بعضي از روزا چشماتو كه باز مي كني يه لبخند روي لبات ميشينه.....اين روز تا آخر...روزِ خوبي ميشه....گاهي دنيا قشنگ ميشه فقط كافيه قشنگ ببيني........سلام دوستان صبحتون بخير...طناز اوومد

علي علي
علي علي

چه نسلي سوخته؟...... متولد اوايل دهه شصت بود ،ميگفت نسل ما نسل سوخته است، از او روزي كه تو شكم مادرمون بوديم جنگ بود، بعدش هم مسائل ناشي از جنگ و .... تحريم و... فرد ديگه اي كه متولد اوايل دهه پنجاه بود ميگفت نسل سوخته ماهستيم چون ازهمون كودكي و دوران ابتدائي انقلاب شد و ما باترس مدرسه مي فتيم و بعدش جنگ و..... بقيه مسائل. متولد دهه پنجاه ميگفت شما دهه شصتي ها اگه مشكلي هم داشتيد حداقل حق حرف زدن و اظهار نظر داشتيد ، ولي ما دهه پنجاهي ها اصلاطوري بارمون آوردن كه همه چيزا قبول كرديم و هيچ اعتراضي هم نكرديم...... حالا بنظر شما كدوم نسل سوخته؟ اصلا نسل سوخته اي وجود داره؟

♥  tannaz  ♥
♥ tannaz ♥

خسته نباشيد..........ايام به كام...شاد باشيد..... خدا نگهدارتون

امیر کریمی
امیر کریمی

شلوغش نكردم... نگران ميشوم گاهي.......... همين.... خدانگهدارتون دوستای گلم یا علی

♥  tannaz  ♥
♥ tannaz ♥

تلخي روزگار اينه که خيلي چيزا رو ميشه خواست ، ولي نميشه داشت . . ....ـ

امیر کریمی
امیر کریمی

او اینک برای حوا حتی از بهشت هم برای خودش گذشت. بعد زمان را برای دو فرشته به عقب باز گرداند و تمام حرکات ادم را مو به مو نشان دو فرشته داد. دو فرشته که عاشق ادم شده بودند در عظمت خدا به سجده افتادند. خداوندا : بگذار ما هم ادم را در زمین همراهی کنیم. و در حالی که اشک می ریختند گفتند ما عاشق بنده ی تو شدیم. و خداوند بی انکه ادم بداند یکی را بر شانه ی راست ادم نشاند و دیگری را بر شانه چپ و فرمود : تا پایان ادم بر زمین شما با او خواهید بود. و انگاه ادم بر زمین فرود امد. فردای ان روز اولین روز زندگی بر روی زمین بود. ادم و حوا خسته از یک روز زندگی بر زمین به غاری پناه بردند. ادم در حالی که سر حوا را بر پاهایش گذاشته بود موهایش را نوازش می کرد . و حوا ارام زیر لب یاده سیبی را که خورده بود در ذهنش و به ارامی بر لبش زمزمه می کرد . چه سیب خوشمزه ای بود. چه رنگی داشت . لذت بردم از خوردنش. و ادم میان دو ابروی حوا را بوسید و گفت : " دوستت دارم " ان شب اولین شب زندگی ادم و حوا بر زمین بود و خداوند مهربانی ها چه عاشقانه به تماشا نشسته بود ....

♥  tannaz  ♥
♥ tannaz ♥

خون گلو شده ام; از خراش تیغ بغض ها .............

امیر کریمی
امیر کریمی

ادم با نگاهی خیره در سخنان پرودگارش مانده بود. گاهی هم زیر چشمی به حوا نگاه می کرد . اما حوا هنوز هم مات درخشش سیب بود و گوئی انگار متوجه نبود چه اتفاقاتی در کنارش در حال رخ دادن است. ادم رو کرد به خدا و ارام گفت : می پذیرم هه جا را سکوت فرا گرفت! می پذیرم که مجازات گناهم زندگی بر زمین با تمام سختی هایش باشد. دوباره در میان فرشتگان غوغائی شد. ادم عاقل باش . دست بکش از این سیب . بهشت را رها نکن......! ادم باز اهی کشید. باز زیر چشمی به حوا نگاه کرد .اما حوا هنوز هم به سیب نگاه می کرد. در میان فرشتگانی که ادم و حوا را اماده می کردند تا به زمین ببرند. دو فرشته متوجه لبخندی از روی رضایت بر لبهای خدا شدند.دو فرشته خوب می دانستند که خدا تا چه اندازه ادم را دوست دارد و باید غمگین باشد از بیرون کردن ادم از بهشت " تعجب کردند ! از انبوه فرشتگانی که سرگرم اماده کردن ادم و حوا بودند جدا شدند به سوی خدا رفتند . از خدا دلیل لبخندش را خواستند ؟ خداوند باز با لبخندی که ناشی از رضایت بود فرمود : دلیل اینکه فرمان داده بودم به ادم سجده کنید و او را اشرف مخلوقاتم قرار دادم همین بود.

امیر کریمی
امیر کریمی

درمیان فرشتگان غوغائی شد. همه خوشحال می گفتند: خدا را شکر همه چیز به خوبی تمام شد. ادم زود باش. سیب را بگذار بر درخت" در میان اینهمه زمزمه ادم زیر چشمی نگاهی به حوا انداخت که هنوز هم مات و مبهوت به سیب با تمام درخشش خیره مانده بود و با حسرت هنوز هم سیب را تماشا می کرد. ادم. باز هم در خود فرو ریخت!!! گوئی چیزی در وجودش می گفت. هرگز........ با تمام نیمه جانیش رو کرد به خدا با صدائی خسته و بی طنین گفت:میشود این را از من نخواهید؟؟؟ سکوت همه جا را فرا گرفت . فرشته ها ماتشان برده بود. وخداوند فرمود:این شرط من است . اگر قبول نمی کنی سزای گناهت بیرون رفتن از بهشت و زندگی در زمین خاکیست. و بعد هم رو به فرشته ها دستور داد تا ادم و حوا را برای رفتن به زمین اماده کنند فرشته ها با کنایه به ادم میگفتند:وای بر تو اگر از بهشت بیرون شوی. زمین همه فساد است و تباهی و شروع کردن از بدهای زمین.گفتند و گفتند

♥  tannaz  ♥
♥ tannaz ♥

يادت مي آيد اي زيباي من روزي را كه هيچ توشه اي نداشتم براي همسفر شدن با تو ، اما تو قبول كردي تا همسفرم شوي ، لبخندت را ره توشه سفرمان ساختي و دلم را در عوض بردي ... يادت مي آيد ؟!ـ

♥  tannaz  ♥
♥ tannaz ♥

نمـی دانـم گـناه تـوسـت يــا عيـب چشـم هـای مـــن ؟! اينـکه بعـد از تـو تمـام عـالـم از چشـمم افتـاده اسـت . . .ـ

امیر کریمی
امیر کریمی

وقتی ملا ئک با خبر شدنداز گناهی که ادم مرتکب شد . خداوند همه را فر خواند و محاکمه اغاز شد........... سیب هنوز در دستان حوا بود . هنوز فرصت نکرده بود طعم این سیب وسوسه انگیز را احساس کند. فرشته ها همگی می دانستند اگر ادم از خدا طلب بخشش کند خداوند مهربانی ها او را خواهد بخشید .پس در گوش ادم مدام زمزمه می کردند: از خدا بخواه بخشیده شوی او تو را خواهد بخشید. ادم که سرش را پائین انداخته بود به سجده افتاد و گفت: خداوندا مرا ببخش خداوند فرمود: تو را خواهم بخشید به یک شرط""""""" ادم که گوئی جان تازه ای گرفته بود .با خوشحالی گفت:هر چه باشد می پذیرم پرودگار مهربانی ها و خداوند فرمود:به شرطی تو را خواهم بخشید که سیب را بر درخت بگذاری ....

امیر کریمی
امیر کریمی

لحظه های سختی بود " ]دم هنوز هم بر سر خواهش حوا با خودش کلنجار می رفت . ایا باید می چید سیبی را که ممنوع شده بود چیدنش؟ حوا خسته از اینهمه انتظار گفت : دوستم نداری؟؟؟؟ و آدم در خود فرو ریخت" زیرا دوست داشتن اولین چیزی بود که خداوندش به او یاد داده بود . با خودش گفت: حتما حکمتی داشته که خدا اول از همه دوست داشتن را به من اموخت . پس ! سیب چیده شد. این یعنی دوستت دارم ؟؟؟

امیر کریمی
امیر کریمی

زندگي ابدي نيست كه هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت