امیر کریمی
یه وقتایی اینقدر حالم بده که می پرسم از هر کسی حالتو ... یه روزایی حس می کنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو
امیر کریمی
رحیم قبر کن وقتی قبر دخترک شش ماهه ی رقیه کل را می کند،یک ظرف سفالی پیدا کرد.پیدا شدن ظرف سفالی همان و زیر و رو شدن قبرستان بچه ها همان.اول اهالی روستا تپه ی قبرستان را زیر و رو کردند، بعد غریبه ها و آخر سر سازمان میراث فرهنگی.استخوان های سالم مانده ی بچه ها را دورریختند و شنیدند که جنازه ی شش ماهه ی رقیه کل را سگ ها خورده اند. کار و کاسبی کریم عتیقه خر سکه شد.تا پلیس بجنبد، بعضی از عتیقه های چندهزار ساله از مرز هم رد شد.
امیر کریمی
مبلغ 3000 ميليارد تومان پيدا شده. صاحب آن با ارائه نشاني ميتواند پولش را دريافت كند ... گروه امير منصورآريا
امیر کریمی
بهروز یکی از ما چهارنفر بود ... اکبر معتاد شد حسن مهندس ... من هنوز چشمام دنبالِ بهروزه سرکوچه قدیمیمون... با همون شلوار گشادِ مشکی با بلوزِ مشکیِ آرم ِ آدیداس ... ما سه نفر موهامون سفید شده ... بهروز موهاش هنوز مشکیه مشکیه ... همونجور رو به بالا ... بهروز تو بیستو سه سالگیش مونده هنوز ...
امیر کریمی
تا اين پنجره ترا به من برساند هزار بار دلشوره را هاشور مي زنم...
امیر کریمی
وقتی که در د زخم التیام می یابد ... درد بخیه ها آغاز می گردد...
امیر کریمی
زن سرخپوش، یا یاقوت،(متولد ۱۳۰۵) لقب زنی است مجهول الهویه از اهالی تهران که در حدود ۳۰ سال هر روز، ساکت و آرام با لباس، کفش، کیف و جوراب قرمز رنگ در میدان فردوسی و اغلب ضلع شمال شرقی آن میایستاد و انتظار میکشید او تا حدود سالهای ۶۲-۶۱ هر روز به این کار ادامه میداد و به گفته مردم، یکباره از صحنه محو شد. روایات در باره این زن زیاد هست و کلا بر این باورند که او در عشق شکست خورده بود و در انتظار معشوق گم گشته در آن مکان به انتظار می ایستاده. تنها مستند و تصویری که از آن زن وجود دارد نتیجه مصاحبه ای است از مسعود بهنود که در سال ۱۳۵۵ خورشیدی با او انجام داده. خود شخص مصاحبه شونده (زن مشهور به سرخپوش) در مصاحبه چندین بار عاشق بودن و روایتهای گفتهشده درباره خود را انکار میکند... حالا تعدادی از زنان تهرانی با پوشیدن لباس های یکدست سرخ، برای یادآوری زنی به اسم یاقوت که سالها پیش به امید دیدار با معشوق خود لباسی سرخ رنگ به تن میکرد و در میدان فردوسی منتظر می ماند دور یکدیگر جمع میشن ...
امیر کریمی
آقا اجازه شما خيلي نامردين. چون اسم زنتون رو به ما نگفتين ... یه دختر کلاس سومی خطاب به آقا معلم
امیر کریمی
معلمِ عزیز شما به ما كمك مي كنيد تا درس بخوانيم كه وقتي بزرگ شديم ، مثل خر توي گل گير نكنيم ... انشایِ واقعی
امیر کریمی
رفته بودیم سیزده به در داشتم از گلای زردو قرمز و سفید عکس میگرفتم ... همه بهم خندیدن ... نیمساعت بعد دیدم خودشون بلند شدن دارن از گلا عکس میگیرن / لبِ ساحل داشتم صدف جمع میکردم همسفرا بهم خندیدن .. موقع برگشت هرکدوم یه کیسه بزرگ صدف دستشون بود ...