...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
نمیدانم عاقبت به کجا می رسم ... نه نشانی از فریادست نه سکوتی ... که اینجا غروب، پادشاهی می کند ... شاید ماه هم در سیاهی چشمانم ذوب شده که دیگر نمیبینمش ... نمیدانم ... کاش در قلبم رازی داشتم تا مشغولش شوم ...
آیینه ی خیال
بی وفا آمد و حالم بدتر کرد و رفت .....کلبۀ ویرانه ام را معطر کرد و رفت ....
آیینه ی خیال
وقــتــی از کــلـمــه هـا کـاری بـر نـمـی آیـد، چـه انـتـظـاری می شـود از ســکــوت داشــت...
آیینه ی خیال
کاش اولین روز دبستان بازگردد/ کودکی ها شاد وخندان بازگرد/ بازگرد ای خاطرات کودکی/ برسوار اسبهای چوبکی/ خاطرات کودکی زیباترند/ یادگاران کهن ماناترند/ درسهای سال اول ساده بود/ آب را بابا به سارا داده بود ....
آیینه ی خیال
حوصله ای نیست برا ی شکایت از باران ممتد نگاه ... که دلهره هایم همه یاغی شده اند ... و دست صبر هم حرمت افسونگریش را از دست داده است ...
آیینه ی خیال
مینویسم از تو ..... تا تن کاغذ من جادارد .......
سحـــر خاتـــون
دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام
چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام
دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد
و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي
از ميان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت
تا همبازي فرشته ها شود .
سحـــر خاتـــون
مـهـربـانـی تـا کی؟ بـگـذار سـخـت باشم و سـرد! بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!!! خـورشـیـد کـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!! اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !! دل کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت
آیینه ی خیال
از دلتنگ بودن ها خسته شده ام... قدری تو دلتنگم بمان......
آیینه ی خیال
از رازی که شبنمی در سینه خود نهفته خبر داری؟ شاید آن شبنمی نباشد که تو می پنداری! شاید حاصل باران نباشد! شاید حاصل اشکی باشد که باد آن را به دل طبیعت سپرده تا گلبرگی را به طراوت درآورد شاید!.......
سحـــر خاتـــون
تو را دعوت می کنم : به لحظه های دلتنگیم .... به عمق تنهاییم .... ... به مرز دیوانگیم ... به خلوت سکوتم .... به کنج این دلم .... به شیرینی رویایم .... به گرمی عشقم ... به تمامی احساسم ..... اینجا بزمی است به افتخار تو .....
سحـــر خاتـــون
به سلامتی اونی که هزار تا خاطرخواه داره ولی دلش گیر یه بی معرفته!!
سحـــر خاتـــون
می خواهم بروم ..
بارم را هم بسته ام ..
به کجایش را نمی دانم .. نپرس !
می خواهم بروم تا آدم ها برایم جدید شوند ..
آدم هایی که با دیدنشان یاد خاطرات شیرین گذشته ام نیفتم ..
خاطرات شیرینی که امروز تلخ تر از هر تلخی است !
سحـــر خاتـــون
ای کاش فشار … غصه … غم … درد واحد و عدد داشت ... کاش قابل قیاس و اندازه گیری بود آن وقت شاید روزگار با تمام بی رحمی اش می فهمید بر سر یک نفر چقدر آوار می ریزد
سحـــر خاتـــون
این روزها دلم برای عشقی دلتنگ است
که همه روزهایم را بر باد داد
این ساعتها چقدر کند می گذرد
پس چرا زمان با تو بودن آنقدر زود گذشت ...