...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
من هستم تو کجایی..... تو هستی من کجایم .....چرا وقتمان را درگیر هم نمی کنیم ....چرا نگاهمان دزدکیست؟.........
آیینه ی خیال
آنقدر قشنگ دلنوازی کردی.... تا قلب مرا به عشق راضی کردی ......این قلب تمام هستی ام بود بگو ......با هستی من چه شد که بازی کردی؟......
آیینه ی خیال
پروردگارم. مهربان من از این دوزخ بهشت رهایی ام بخش. در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازهء سکوت گنگ و بیحاصلی. در هراس دم میزنم. در بیقراری زندگی میکنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. من در این بهشت همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
آیینه ی خیال
چه کسی تو را از مهربان شدنت با من مایوس میکند......؟
آیینه ی خیال
آن قاصدک که برایت فوت کردم .....جایی بین ما سرش به هوا شد و ......انگار به تو نرسید .....تمام زندگی ام را نذر میکنم ......به نیت سر به راهی قاصدک ......که بیاید ......نام مرا توی گوش تو زمزمه کند.....
آیینه ی خیال
بخند برایم .....بخند ......آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را….. صدای همیشه خوب بودنت را .......دلم برایت تنگ شده ......دوستت دارم .......
آیینه ی خیال
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟ پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من … ...غصه هایت برای من …... همه بغضها و اشکهایت برای من .....نازنینم.......
آیینه ی خیال
من دنیا را به خاطر خدایش ... خدایی كه تو را خلق كرد دوست دارم ...
آیینه ی خیال
من بهار را به خاطر شكوفه هایش ... زندگی را به خاطر زیباییهایش ... و زیبایی را به خاطر تو دوست دارم ...
آیینه ی خیال
من غم را در سكوت ... سكوت را در شب ... شب را در بستر ... و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم ...
آیینه ی خیال
من عشق را در تو ، تو را در دل ..... دل را در موقع تپیدن ..... و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم .......
آیینه ی خیال
وقتی تو با منی ....اندوه سایه اش می رود .....و می بارد ابر آشنایی در کوچه های غربت.......
آیینه ی خیال
بوی تو ,...... خالی آغوش مرا پر کرده .......
آیینه ی خیال
وقتی از ناله تلخم دل شب میلرزد ؛ وقتی از چشم فلق , قطره اشکی ریزد ؛ وقتی آن لحظه که دل , یاد تو را میجوید ؛ ناگه از سمت جنون عطر تو بر میخیزد ........
آیینه ی خیال
و امروز كه ما با خاطرات آن روزها زنده ايم .....با خود مي گوييم كاش آن روزها نبود ....كاش نبود كه آغاز جدايي ما همان روزها بود.........