...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است. غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
...غزلواره ...
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
...غزلواره ...
ما را کبوترانه وفادار کرده است ...آزاد کرده است و گرفتار کرده است... بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا ...از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است ...
...غزلواره ...
گمان میکنم هر انسانی روزی، ... جای خالی دوست را حس خواهد کرد؛ شاید روزی که تنها کفشهای خالی اش مانده باشد ...
...غزلواره ...
زندگی راه درازیست پراز وسوسه ها ...
آیینه ی خیال
همه بت هایم را می شکنم ...تا فرش کنم برراهی که تو بگذری ....برای شنیدن ساز وسرود من !!!
آیینه ی خیال
دلم برای کسی تنگ است که همچو کودکی معصوم دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد .... دلم برای کسی تنگ است ... که در همه حال ...همیشه و درهمه جا ...با من بود ... آه با که بتوان گفت !!!!!!
آیینه ی خیال
مرا به گوشه چشمان خود محبت کن ..... به بزم گرم دلاویز میگساران بر .......مرا به باغ های سخاوت ..... به بوسه زاران بر.....مرا به خلوت خاص خود آشنایی بخش ....!!!!
آیینه ی خیال
نخست دیر زمانی در او نگریستم .....چندان که چون نظر از وی بازگرفتم .....در پیرامون من ..... همه چیزی به هیات او در آمده بود ...... آن گاه دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست........
آیینه ی خیال
من غرق گریه ات می کنم از هق هق بوسه ها ، می خواهی چه کنی ؟؟؟ فوقش می روی شکایت ام می کنی به گل !!!!دلم می خواهد دوستت داشته باشم !!!!
آیینه ی خیال
خداوندا باران رحمت تو همیشه در حال باریدن است، این ماییم که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم.
آیینه ی خیال
لحظه لحظه از تو گفتن بيــــش نيست...... شعر جز يادت كنار خويــــــش نيست..........
آیینه ی خیال
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم ..... اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.....تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم ......اما به من نیاموختی که چگونه تو رافراموش کنم........