...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
سپيده دمان را ديدم كه بر گرده اسبي سركش، بر دروازه افق به انتظار ايستاده بود و آنگاه، سپيده دمان را ديدم كه، نالان و نفس گرفته، از مردمي كه ديگر هواي سخن گفتن به سر نداشتند، دياري نا آشنا را راه مي پرسيد. و در آن هنگام، با خشمي پر خروش به جانب شهر آشنا نگريست و سرزمين آنان را، به پستي و تاريكي جاودانه دشنام گفت.
آیینه ی خیال
آنگاه که غرورت از حس عاشقانه بودن و عاشقانه زیستن و عاشقانه گفتن فزونتر باشد .......آنگاه در ورطه ی نا امیدیها و اسارتهای کهن غوطه ور خواهی شد ......
آیینه ی خیال
و من ..... جز تــو ..... هیچ آرزویی ندارم.......
آیینه ی خیال
بیزارم از این خوابــها ...که هر شب مرا به آغوش " تـــو" می آورند ........و صبح ... با اشک از " تـــو" جدایم می کنند .......
آیینه ی خیال
تو ندیدی .....احساس زنده ای را که دور از گرمای نگاهت جان داد.....
آیینه ی خیال
تو باور نداشتی وفاداری قلبم را.... آنگاه که بی وفایی های تو را پر میکرد.......
آیینه ی خیال
تو حس نکردی ایثار احساسم را .....که در تاریکی روزهایت .....از پیشکش شعله های خودسوزیش .....دریغ نداشت.....
آیینه ی خیال
تو نفهمیدی صمیمیت دستهایم را .....این دستهای تنها ......که عاشقانه تنهاییت را به آغوش میکشید...........
آیینه ی خیال
تقدیم به اونایی که عاشق نی نی هستن ......
آیینه ی خیال
روزها رفتند و رفتند .....و تو ندیدی برق چشمان محزونم را ..... آنگاه که ثریاگونه از الماس اشکهایم ......برای غم چشمانت میدرخشید.........
آیینه ی خیال
تنها درودی و بدرودی ..... ای سازنده! .....لحظه ی ِ عمر ِ من به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست .....این آن لحظه ی ِ واقعی ست که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.......
آیینه ی خیال
فریادی و دیگر هیچ.... چرا که امید آنچنان توانا نیست .....که پا بر سر یأس بتواند نهاد..... بر بستر سبزه ها خفته ایم .....با یقین سنگ بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم و با امیدی بی شکست از بستر سبزه ها با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم .....اما یأس آنچنان تواناست .....که بسترها و سنگ٬ زمزمه ای بیش نیست..... فریادی و دیگر هیچ! ......
آیینه ی خیال
من تنها نیستم.........، ما یک جمعیتیم که تنهائیم..........!!!!!
آیینه ی خیال
دل به دل راه اگر داشت تو میدانستی.....من هوس خالی از احساس تو را می دانم .....و پای عهدم تا ابد می مانم ......دل به دل راه ندارد هرگز .....به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی .....که نباید بروی .....که نباید بروی .....به خدا بی تو دلم می میرد ........
آیینه ی خیال
باز میدانستی که ترک سبز غرورم از چیست .....وچرا خانه دل بی تو تهی است .....