...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
سحـــر خاتـــون
یادش را با هزار بهانه به خاک میسپارم ...
مسیح میشود دلم ...
و دوباره زنده اش میکند !!!
......
دل را هم به صلیب باید کشید ...
سحـــر خاتـــون
چهل سال بعد یا مرده ام که هیچ و یا نم نمای باران که به صورتم برسد دلم هوای تو را خواهد کرد
سحـــر خاتـــون
بگذار همانطور که هستیم بمانیم
نه تو بیا
و نه من امیدوار به راه آمدنت بنشینم!
می دانی چیست؟!
بهتر هست زخم کهنه ی بی تو بودنم
...سر بسته بماند!
و الا
شهر را "عفونت دلتنگی" بر میدارد!!
سحـــر خاتـــون
بعضی وقتا دلمو خوش میکنم به این که... "بهار ما هم بالاخره میرسه" اما بعدش به خودم میگم : "دیوونه مگه تو عاشق پاییز نیستی ؟
آیینه ی خیال
چراغ میکده ی آفتاب..... خاموش است .........
آیینه ی خیال
به هیچ کوی و گذر .......صدای خنده ی مستانه ای نمی پیچد .......کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است .......؟ چراغ میکده ی آفتاب خاموش است .........
آیینه ی خیال
چه ماه ....... که حتی شعاع فانوسی ....... درین سیاهی جاوید کورسو نزند ....... بجز طنین قدمهای گزمه ی سرمست ....... صدای پای کسی ....... سکوت مرتعش شهر را نمی شکند .........
آیینه ی خیال
یا رب ز کرم دری برویم بگشا ** راهی که درو نجات باشد بنما ** مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم ** جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما .........
آیینه ی خیال
با یاد دل ....... که آینه ای بود در خود گریستم ....... بی آینه ....... چگونه دراین قاب زیستم ...........
آیینه ی خیال
.....چون پرنده رهایم کن درآسمان مرا ........ در بهار اندیشه کن تن تشنه ام را ....... به وسعت دریا بسپار زورق شکسته ی دلم را ....... دوباره بساز یادکن کوچه ی میعادمان را .......در شب مرا تکرار کن .......تکرار..............!
آیینه ی خیال
یاد کن مرا....... بیدار کن از خواب مرا.......جای ده در خانه ی کوچک عشق....... بشوی با باران انتظارم را....... مرا مسپار به دست باد.......
آیینه ی خیال
صبح است ساقیا ....... قدحی پرشراب کن ..........