...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
وقتی تو فلسفه ی تقدیر .......... تفسیر سرنوشت تعبیر احساس می شوی .......دیگر تعریف عشق به سهولت به تو اندیشیدن می ماند..........
آیینه ی خیال
در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست میدارم...... آینهها و شبپرههای مشتاق را به من بده ..... روشنی و شراب را ...... آسمانِ بلند و کمانِ گشادهی پُل ...... پرندهها و قوس و قزح را به من بده ....... و راهِ آخرین را ....... در پردهیی که میزنی مکرر کن ..... در فراسوهای عشق ......... تو را دوست میدارم، ........ در فراسوهای پرده و رنگ. ......در فراسوهای پیکرهایِمان ...... با من وعدهی دیداری بده......"
...غزلواره ...
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن.. من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم.. شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو ...یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم ..
...غزلواره ...
امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم ....گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم.. تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست ...ناچار این پرواز را این بار باور میکنم .
آیینه ی خیال
خدا آن جاست ........در جمع عزيزترين هايت ...........خدا در دستي است که به ياري مي گيري......... در قلبي است که شاد مي کني ......در لبخندي است که به لب مي نشاني......... خدا در بتکده و مسجد نيست ............گشتنت زمان را هدر مي دهد......... خدا در عطر خوش نان است ........خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني..........
آیینه ی خیال
خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست ...خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست... به دنبالش نگرد خدا در نگاه منتظر کسي است ...که به دنبال خبري از توست ...خدا در قلبي است که براي تو مي تپد......... خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد .......
آیینه ی خیال
چقدر از خیال تو دور می شوم .........پشت پنجره هایی که روزها بی من اند........ و شب ها با من........ ریز می شوم!......
آیینه ی خیال
پر کن پیاله را ...کاین جام آتشین .........دیریست ره به حال خرابم نمیبرد .........
آیینه ی خیال
آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم........ بی توای آرام جان یا ساختم یا سوختم............
آیینه ی خیال
میان ایوان ......چشمم به آب و ماه افتاد ...........که آب .......جان را پیغام زندگی میداد ........و ماه .....شب را از روی شهر می تاراند .........به روی خوب تو می نوشم .......ای شکفته به مهر........چون روزنی به رهایی .......همیشه روشن باش ...!!سیاهکاران را ......ای سپیدسار بلند .......چون تیغ صبح .......به هرجا ......همیشه ......دشمن باش........
آیینه ی خیال
شب از سماجت گرما ......تن از حرارت می.....لب از شکایت یکریز تشنگی پربود ....!!!!!!!!
آیینه ی خیال
من بر آنم درین دنیا ....خوب بودن -.به خدا – سهل ترین کارست .......و نمیدانم .........که چرا انسان ......تا این حد ......با خوبی .......بیگانه است ...........و همین درد مرا سخت می آزارد ........
آیینه ی خیال
چه دلیلی دارد ؟ که هنوز .......مهربانی را نشناخته است .......؟ و نمیداند در یک لبخند .........چه شگفتی هایی پنهان است .........!!!!!!!!!