...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
رنگ غروب می زنی، صحن دل شکسته را ....بگو چگونه پُر کنم فاصله های خسته را.... در این سراب زندگی، شبی سحر نمی شود.... بگو چگونه طی کنم خاطره های رفته را ....
...غزلواره ...
امروز ، نسیم با توست، خاک با توست، آب، ابر، پرنده، آفتاب، آسمان با توست..... نگاه کن... از همراهی آنها لذت نمی بری؟؟؟.....
...غزلواره ...
امروز باید صحبت آب را با خاک بشنوی ....و سرود خوشبختی بخوانی.....
...غزلواره ...
امروز تو آواز پرنده ای خاموشی... امروز پی روشنی آفتاب،تو باید نظاره کنی آفاق را....نه از روزنه تکرار.... باید تا کنار ابر بالا بروی... و صدای شکستن آسمان را بشنوی ....
...غزلواره ...
امروز نگاهت را به کدام مسیر سپرده ای؟ صدای صحبت باد با نسیم را شنیده ای؟ ....
...غزلواره ...
عرفان، قدم زدن در کوچه های ملکوت است و گل بازی با فرشتگان ، دنبال سایه خدا دویدن ، پاشیدن خود در خاک ، چیدن هابیل از سنبله گندم... و هزار هزار چیز دیگر که همه در یک جمله خلاصه می شود؛ جمله ای که به حرف در نمی آید.
آیینه ی خیال
زندگی تکه تکه نیست ،اما ذهن آن را چنان می سازد که تکه تکه به نظر برسد... و همین تکه تکه شدن است که خاستگاه همه ی مشکلات می شود .... مراقب این تکه ها باش ...آن گاه می توانی علی رغم همه موج ها اقیانوس راببینی ... موج ها در اقیانوسند، اما موج ها اقیانوس نیستند .. اقیانوس بی موج هم می تواند باشد اما موج ها بی اقیانوس نیستند ......
آیینه ی خیال
من....... به سرزمین دلتنگی .........تو............ تبعیدم .......
آیینه ی خیال
دلم تنگ است برای گــــــریه کردن، کجاست مادر؟ کجاست؟ گهــــواره ی من؟… همون گهواره ای که خــاطرم نیست ...همون امنیـــت حقیقــــی و راســـــت.... همون جایی که شاهـــزاده ی قصه.... همیشه دختر فقیــــرو می خواست... همون شهری که قد خود مـــن بود....... از این دنیا ولی خیلی بزرگتــــــر....... نه ترس سایه بود و نه وحشت باد....... نه من گم می شدم نه یک کبوتـــر....... دلم تنـــگ برای گـــــریه کردن، کجاست مــادر؟ کجاست؟ گهـــواره ی من؟...... نگو بــزرگ شدم نگو که تلخـــه ........نگو گریه دیگه به من نمی یــــاد.........، بیـــا منــــو ببر نــوازشــــــم کن،.......... دلم آغــــوش بی دغدغه می خواهد.......
آیینه ی خیال
حباب شده ام........ پرم از اندیشه فرار ...
آیینه ی خیال
دلم برایت تنگ شده است.... برای تمام لحظه هایی که نفست در آن جاری بود ...و تمام سکوتی که لحن نگاه تو آنرا می شکست .....
آیینه ی خیال
چنان عاشقانه نگاهم می کنی که شک می کنم، به چشمهایت ... راستش را بگو ... !!! قلبت که میدانم مصنوعیست چشمهایت چطور ؟؟؟
آیینه ی خیال
شعرهایم بوی نم می دهد ... مدتیست در کوچه پس کوچه های دلم زیر باران قدم میزنم ... بدون چتر ... و بدون تو........
آیینه ی خیال
مـن آخـــرین پرنده ی گـــم کرده لانـــه ام................ در آسـمان خویــش هوایـــم نمی کنی...........؟؟؟
آیینه ی خیال
گــم گشـته ام میان تماشای چشم تو................ از این جنون تــلخ جدایــــم نمی کنــی....؟؟؟