...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
مادر از نغمه ی لالایی تو .......میرسد بانگ ملائک بر گوش......از صدای سخن عشق تو عالم مدهوش ..............
آیینه ی خیال
نازنین مادر من .....من به گلزار وجود ...چون گلی تشنه ی باران هستم .......هرگز ای ابر پر از رحمت و مهر .......نو گل تشنه ی خود را ....مبر از خاطر پاک ........
آیینه ی خیال
مادرم ........ای مرا .......مظهر ایمان و غرور ........ای نگاه تو پر از گرمی و نور .........ای صدای تو مرا روح نواز .........هرگز از خویش مرا دور نساز ........
آیینه ی خیال
مهربان مادر من ......ای من از مهر تو در جامه ی گرم ......ای من از لطف تو در بستر ناز .......هرگز از خویش مرا دور نساز .......
آیینه ی خیال
مادرم چشمانت ...آفتاب من شد .........در شب تنهایی .........ماهتاب من شد ........
آیینه ی خیال
ای مادر عزیز ...که جانم فدای تو .....قربان مهربانی و لطف و صفای تو ........مهرت برون نمیرود از سینه ام که هست ........این سینه خانه ی تو و ........این دل سرای تو .........
آیینه ی خیال
تو چون خورشیدی هستی ........که به زندگانی من روشنایی می دهی.........بدون تو ....چه کسی اشکهای مرا ...پاک میکند ......ای مادر عزیز.......
آیینه ی خیال
مبارك و خجسته باد چهره ات ......مبارك باد نامت .....ای عشق من .......مادرم ......
آیینه ی خیال
**مادرم **او با ترانه های محلی كه می سرود...... با قصه های دلكش و زیبا كه یاد داشت ..........از عهد گاهواره كه بندش كشید و بست....... اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود......... او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت ........وانگه به اشك های خود آن كشته آب داد........
آیینه ی خیال
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز ....او زنده است در غم و شعر و خیال من.... میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست ....كانون مهر و ماه مگر می شود خموش.......؟
آیینه ی خیال
در نصفه های شب .......... یك خواب سهمناك و پریدم به حال تب......... نزدیك های صبح ..........او زیر پای من....... اینجا نشسته بود...... آهسته با خدا ، راز و نیاز داشت ..........نه ، او نمرده است ..............
آیینه ی خیال
نه ، او نمرده است..........، میشنوم من صدای او .........با بچه ها هنوز سر و كله می زند....... ناهید ، لال شو.... بیژن ، برو كنار ....كفگیر بی صدا ....دارد برای ناخوش خود آش می پزد...............بیچاره مادرم ......
آیینه ی خیال
زیبا ترین شعری که از مادر می شناسم.............آهسته باز از بغل پله ها گذشت ........در فكر آش و سبزی بیمار خویش بود..... اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه........ او مرده است و باز پرستار حال ماست .......در زندگی ما همه جا وول می خورد .......هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست ...........در ختم خویش هم به سر كار خویش بود..............