...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
من، چه افکنده حجابی در من........ وقت آنست دگر برخیزد ........همچو آیینه نشستم لب حوض......... سینه خالی شده از هر چه جز او....... گاه یک پولک سرخ.......... گاه یک شاپرک مست رها............ شرم یک شاخه بید........ راز ناز گل محبوبهشب....... قامت پیچک تنهای صبور...... سینهام منزل نور........ عدمآباد وجود....... من، چه بی من........ زیباست .........
آیینه ی خیال
دل سپردم به نسیم.............. ماهی تنگ بلور در دل روشن دریایی من باله میجنبانید ........من، چه افکنده حجابی در من....
آیینه ی خیال
سر شب، عاشق باران بودم......... و دلم، لک زده تا بچکم از لب دیوار حیاط.......... نم آبی بزنم باغچه را............ یاکریمی به دلم پر زده بود.......... که در ایوان خنک تکه نانی بخورم جرعه آبی لب حوض ..............بپرم تا لب بام مثل یک قاصدک شاد و رها رقصکنان...........
آیینه ی خیال
خواب خاطره آورده ام .....آیا همین نشانی ساده....... برای علامت علاقه کافی نیست ؟؟؟؟
آیینه ی خیال
از که پنهان کنم این راز دل خسته ی خویش ...از نسیمی که پیام آور توست ....از بهاری که مرا رسوا ساخت ...از خدایی که خودش می داند ...عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند" ....
آیینه ی خیال
خدایا چقدر مهربانی کنار دستمان پرپر می زد و آینه نبود تا تبسم خویش را تماشا کنیم ................
آیینه ی خیال
اگر می توانستی بیایی ... تو را با خود می بردم ....تو نیز ابری می شدی و هنگام دیدار ما ،قلب ما آتش می جست و دریا و آسمان را روشن می کرد !!!!!!!!!!
آیینه ی خیال
با تــــو... ولی بی تــــــو... در چشمانم تنها یی ام را پنهان می کنم... در دلم دلتنگی ام را... در سکوتم حرفهای نگفته ام را... در لبخندم غصه هایم را...
آیینه ی خیال
بگذر ز من ای آشنا.... چون از تو من دیگر گذشتم .....
آیینه ی خیال
به كار شمع خندیدم...... چو دیدم میان گریه كردن..... ناز مى كرد........ ولى پروانه بى پروا در آتش ......بدون بال و پر پرواز مى كرد .........
آیینه ی خیال
اشكی همچو حبابی بر آب... در نگاه تو رها می شدم ....از بود و نبود .............
آیینه ی خیال
بی تو ...طوفان زده ی دشت جنونم .........تو چه سان میگذری غافل از احوال درونم ..........؟