...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
با من از روشنی حرف میزنی ....و از انسان که خویشاوندِ همه خداهاست..........با تو من دیگر در سحرِ رؤیاهایم تنها نیستم........ قلبِ خوبِ تو جوابِ فریادِ من است.......
آیینه ی خیال
من با *تو * ..........رؤیایم را در بیداری دنبال میگیرم...... من شعر را از حقیقتِ پیشانیِ *تو * ..........درمییابم.......
آیینه ی خیال
مرغِ صداطلاییِ من .......در شاخ و برگِ خانهی توست............. نازنین! جامهی خوبت را بپوش........ عشق، ما را دوست میدارد.........
آیینه ی خیال
هیچ کجا... هیچ زمان فریادِ زندگی بیجواب نمانده است...... به صداهای دور گوش میدهم... از دور به صدای من گوش میدهند.... من زندهام..... فریادِ من بیجواب نیست،.......... قلبِ خوبِ تو ..........جوابِ فریادِ من است......
آیینه ی خیال
زندگی از زیرِ سنگچینِ دیوارهای زندانِ بدی سرود میخواند...... در چشمِ عروسکهای مسخ،...... شبچراغِ گرایشی تابنده است....... شهرِ من رقصِ کوچههایش را بازمییابد.............
آیینه ی خیال
دیگر تنها نیستم ......بر شانهیِ من کبوتریست که از دهانِ تو آب میخورد....... بر شانهیِ من کبوتریست که گلوی مرا تازه میکند...... بر شانهیِ من کبوتریست باوقار و خوب .........که با من از روشنی سخن میگوید...... و از انسان ــ که ربالنوعِ همه خداهاست............
آیینه ی خیال
عزيزم هجر رويت كشت من را...... نميدانم تو من را ميشناسي ؟........ دلم درسينه هردم سوزد ازغم .....نميدانم ...... غمم را ميشناسي؟ بگوجانم......* تو *.......من را.......ميشناسي؟؟ ................
آیینه ی خیال
غمت درقلب من خانه نموده ......نميدانم دلم را ميشناسي؟ ....غمت درسينه ام مآوا گرفته ........نميدانم غمم را ميشناسي؟ .......
آیینه ی خیال
نميدانم غمم را ميشناسي؟...... تواين تاب وتبم را ميشناسي؟....... درون سينه ام دردي زياد است......... نميدانم كمم را ميشناسي؟.......
آیینه ی خیال
کاش میدانستم ...چیست در پهنه ی این خاموشی ...کاش من محرم رازت بودم ......کاش بودم من ......چون قاصدکی ........و غم تلخ تورا همره باد .......میسپردم به فراموشیها .......کاش میدانستی ......قلب من ....نفس گرم تورا میجوید ...........
آیینه ی خیال
یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی ،.......خیال دوست داشتن به سرم نزند........ یاد گرفته ام که بشنوم .....و به روی خود نیاورم .........که فرداها هیچ وقت نمی آیند...................
آیینه ی خیال
حالا یاد گرفته ام … که فراموشی...........دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.............
آیینه ی خیال
نگران من نباش...... من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام .......که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را........ آشفته نمی کند! ...........