...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
مصطفی
گاهی خیال میکنم از من بریده ای / بهتر ز من برای دلت برگزیده ای از من عبور می کنی و دم نمیزنی / تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای . . . .
مصطفی
چقدر خوبه که بدونی یکی یه جایی داره
یه آهنگی رو فقط به یاد تو گوش میده . . .
.
matin
.........حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست ولی یاد تو مهمان همیشگی قلبم است . . .
مصطفی
آه گراهام کاش اختراع نمیکردی تلفنی را که زنگ نمیزند
مصطفی
احساس مهربان تو عطریست که هر لحظه به مشامم میرسد نازنینم فردا زیباست و تو زیباتر از فرداها . . .
مصطفی
” درد ” را از هر طرفش بخوانی درد است دریغ از “درمان” که عکسش ” نامرد ” است . . .
مصطفی
زیبا ترین آغاز را با تو تجربه کردم ، پس تا زیباترین پایان با تو میمانم . . . .
مصطفی
هرگاه در زندگی یکی از تارهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را طوری بنواز که کسی نفهمد بر تو چه گذشت
مصطفی
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست ! از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان آبی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست....
مصطفی
مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم...
مصطفی
خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتمان بود...!!
مصطفی
کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت کاش می شد اندکی از تاریخ را بهتر نوشت کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
مصطفی
او همه ی زندگی من است بوسه به عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شیشه ی عمر من است بوسه به مویت زنم ترسم که تارش بشکند تار موی توست اما ریشه ی عمر من است
matin
........? گاه گاهی به یادت غزلی میخوانم....... تا نگویی که دلم غافل از آن عهدو وفاست...........خوب رویان گر با دل من خوب شوند ،...... خوب من ، با همه خوبان حساب تو جداست ...........
مصطفی
وقتی آغوشها هرزه طلب و ناباب . نابکار شدند. وقتی که خورشیدی را که میپرستیم بجای نور و حرارت زندگی آتش بر سرمان میبارد. وقتی عشقها محبتها و دوستیها دروغ بیفروغند.وقتی همه چیز از فریب و نیرنگ مایه و رنگ میگیرد … چه میتوان کرد؟ راستی چه میتوان کرد ؟ به چه کسی و به چه چیزی میتوان عشق داشت؟