...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
پرواز در هوای خیال تو دیدنیست ... حرفی بزن که موج صدایت شنیدنیست ... شعر زلال جوشش احساس های من ... از موج دلنشین کلام تو چیدنیست .......
...غزلواره ...
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود... آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود... اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ...و تماشاگه این خیل تماشا شده است... آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...عشق من ...آن شبح شاد شبانگاه تویی ...حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش ....عاشقی جرم قشنگی ست ، به انکار مکوش .........
...غزلواره ...
آی بی رنگ تر از آینه... یک لحظه بایست ... راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟؟؟
...غزلواره ...
شبحی چند شب است آفت جانم شده است ... اول اسم کسی ورد زبانم شده است ... در من انگار کسی در پی انکار من است ... یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است ......
alla
شب آمد اي بهار رفته من .......غم تو باز مهمان دلم شد.................................!!!!
...غزلواره ...
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن ... خیس وخسته به خانه بیا ... نمی خواهم شاعر باشی باران باش !!! باران باش و بر تن خسته من ببار .... همین برای هفت پشت روییدن گل کافی است ...چه سرخ چه سبز و چه غنچه ...باران باش و بر تن خسته من ببار !!!
...غزلواره ...
خواب خاطره آورده ام ....... آیا همین نشانی ساده برای علامت علاقه کافی نیست ؟؟؟؟
alla
روزهای سخت و دردناکی بودند،زورهای بی تو...روزهای دو از تو...چقدر انتظار کشیدم،چقدر تو رویاها دنبالت گشتم،چقدر تو خیالم کنارت نشستم و ساعتها باهات حرف زدم.کاش قبل از این عشقت رو درک میکردم،کاش قبل از این دل رو به تو می باختم.......
...غزلواره ...
با یک پرنده شروع شد... با یک عابر... با یک پرنده که بر بال آبی نابش تبار نور بود و اعتبار زایش باران ...که رویشی طرب آلود را تب آلوده به یمن همسفری بار عام یاران داد ...و من که با آفتاب رفیق بودم و مومن... نماز را رو به نور نهادم رو بسوی بال ناب پرنده ...و با پرنده همنفس و همسفر ...شروع کردم عبور ساده شهری را....پر پرنده رو به آفتاب حمایل من بود و من بزیر بال پرنده از شهر سنگسار گذشتیم و به فوج مرغ های بال شکسته پیوستیم... کنون شکسته بال غرق در اندوه خویشتنم....!
alla
ای نفسهایت نسیم نیم خواب.. شسته از من لرزه های اضطراب.. خفته در لبخند فرداهای من.. رفته تا اعماق دنیاهای من.....
...غزلواره ...
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح ... بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب ... بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند ... خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب .......
alla
دلم بي وصل تو شادي مبينا................................
...غزلواره ...
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت ... اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست ... بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان ...عمریست در هوای تو از آشیان جداست .......
...غزلواره ...
حرفی به من بزن .............آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را بتو می بخشد ... جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟؟؟
...غزلواره ...
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی... آهنگ اشتیاق دلی دردمند را ... شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ... آزار این رمیده ی سر در کمند را ........