...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
وقتی چشمــانم را روی هم می گذارم خوابـــ مرا نمی بــرد....... تـو را می آورد ! از میانــ فرسنگــــ ها فاصلـه ...!
...غزلواره ...
بگذار بدانم كجایی ...تا كه هر روز به شوق دیدنت ...به كنار بركه خیره در زیبایی چشمانت غرق نشوم ..........
...غزلواره ...
بگذار زمین ناز كند ، باد فریاد كشد ، ابر درفراق بسوزد ...بخار گرفته است دلم از سرمای این شب...اما چشمان تو ...همه چیز را از پس این پنجره ی بخار گرفته از سپیدی غم می بیند ......
...غزلواره ...
بگذار بگویم از باران از شب از ماه ....بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به معشوق ،زمین ....
alla
راز من ... عشق من..... از چشم ترم زود مرو... سرو جانم به فدایت ز برم زود مرو ..نکنم شکوه که دیر آمدی در بر من ..لااقل دیر چو ايي به سرم زود مرو ..بنشین یک دم واز چشم ترم زودمرو .....
...غزلواره ...
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود .....
...غزلواره ...
بگذار ابر ببارد بر گیسوان بید ، بی پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را ... بگذار برگ هایی از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر ....
alla
تا تو مراد من دهي، كشته مرا فراق تو.... تا تو به داد من رسي،من به خدا رسيده ام ....چون به بهار سر كند، لاله ز خاك من برون ....اي گل تازه ياد كن، از دل داغديده ام............
...غزلواره ...
بگذار تا بگریم بر تنهایی دستان بی رمق كویر ... بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاییزی ......
...غزلواره ...
سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد...............
alla
سر خود بالا كن ...با توام، آي بانو....ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم... چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم.. به تو آری ، به تو..یعنی به همان منظر دور... به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور ..به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری.. که سراغش ز غزلهای خودم می گیری.........
...غزلواره ...
خاك ، عاشقي مي داند...گريه مي كند ، رنج مي كشد،و صبر ميكند...سر به آستان مرگ مي گذارد....بر شانه هايش مي گريد، اما نمي ميرد.خاك ، عاشقي صبور است. بر برگهاي پائيز بوسه مي زند....تقدير جهان را عوض مي كند.جوانه ها را بيدار و درختها را خواب مي كند...اما خود هرگز نمي خوابد...خاك عاشقي صبور است...كه سالها و سالها براي آسمان صبر مي كند...و من همانم كه از خاك آمده ام...چون خاك ، روزي صبوري را خواهم آموخت ....(جبران خليل جبران)
alla
بیا تا با کلام گرم عشقت ...حضور عشق را جدی بگیریم ..سراب و وحشت است تنهایی و غم.. بیا با هم بمانیم و بمیریم.......
...غزلواره ...
حضورت در قلبم.... مثل نفس کشیدن است......... آرام ... بیصدا ... اما همیشگی .......
سحـــر خاتـــون
پی اسم تو ميگشتم ته يك فنجون خالی ... دنبال يه حرف تازه يه تبسم خيالی فنجونای لب پريده قهوه های نيمه خورده ... من و عشقی كه واسه هميشه مرده دل به عشق تو سپرده......... فال تو رنگ فريب و گريه های عاشقونست ... فال من طنين آخرين ترانست رنگ قهوه ای چشمات رنگ خوابه ... كه تا شهر بينهايت منو برده اونجا كه آخر عشقه اونجا كه مرز سرابه