✔کتــ☾ــے ...
یه حس هایی هست...ادمو دیونه میکنه مث وقتی بهترین چیز روبه روته مال تو باید بدیش به رغیبت
✔کتــ☾ــے ...
میدونم که میدونی....میدونم نمیشه جداشیم...ولی من اخرش بایدبرم
رضـــی
تفاوت تو با دیگران تو طرز نگاهتون نبود. چون دیگران هر کدوم یه جور من رو دیدند و رفتند، اما تو، . . . هیچوقت منو ندیدی و گذشتی
رضـــی
به ساز ِ روزگار میرقصم.. شریک ِ رقص که تو باشی، ساز ِ روزگار همیشه کوکه..
رضـــی
روی آن شیشه تبدار تورا "ها" کردم ... اسم زیبای تورابانفسم جاکردم ... شیشه بدجوردلش ابری وبارانی شد ... شیشه رایک شبه تبدیل به دریاکردم ... باسرانگشت کشیدم به دلش عکس تورا ... عکس زیبای تورا سیرتماشا کردم
رضـــی
ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که . من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم تا بداند غم شبها یم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را......... قانون دنیا تنهایی من است.............. و تنهایی من قانون عشق است.... و عشق ارمغان دلدادگیست........ و این سرنوشت سادگیست
رضـــی
هربار که تو میخندی ، تعادل این شهر بهم میخورد ، اما تو بخند زندگی را برای از نو ساختن ، بهانه ای باید . . .
رضـــی
هنوز دلخوشی ذهن خسته ام این است ، که در خیالم بی خیال من نشوی ...
✔کتــ☾ــے ...
خدایی داشتم امّا به تدبیرش رها کردم ولیای کاش تقدیرت ز تدبیرت جدا باشد حقیقت را نمیخواهم چنین بی رحم و جان فرسا مگر موهومِ بی پایان دلت را غمزدا باشد کسی باید مگر باشد؟! کسی نابوده؟! نا ممکن؟! که تا چون کوهِ پا برجا صِدایت را صَدا باشد خدایی تا بدو گویم مصیبتهای میهن کش؟! خدایی تا مگر خفقان خلقت را ندا باشد نهان وامی دهم خود را، چون طفلی خُرد میخواهم "به گردابی چنین هائل" خدایم ناخدا باشد دریغا بودنش افسانهای کودک فریبندست خبر خود هیچ میباشد، چه حاجت مبتدا باشد؟ رها گشتی ز زنجیرش زبان در کش دگر پویا! رهایی را خرد شاید یگانه مقتدا باشد
✔کتــ☾ــے ...
ای که میپرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
✔کتــ☾ــے ...
تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی.
رضـــی
آمدی ، شاعر شدم ... رفتی ، فیلسوف . . .