باران
مرا نديده بگيريد و بگذريد از من
که جز ملال نسيبي نمي بريد از من
باران
خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است چهرههايي هست اما اين زمان پيش چشم ما و پيرامونمان خندههاشان شوم و تلخ و نفرتانگيز است خنده پيروزي يغماگران سنگدل جمعي كه ميخندند خوش، بر گريههاي ديگران! غافلاند اينان كه چشم روزگار با سرانجام چنين خوش خندههايي آشناست گريههايي در پي اين خندههاست!
باران
شب، همه دروازههايش باز بود آسمان چون پرنيان ناز بود گرم، در رگ هاي ما، روح شراب همچو خون ميگشت و در اعجاز بود با نوازشهاي دلخواه نسيم نغمههاي ساز در پرواز بود در همه ذرات عالم، بوي عشق زندگي لبريز از آواز بود بال در بال كبوترهاي ياد روح من در دوردست راز بود
باران
در آن ستاره كسيست چون من، نشسته كنار دريچه، تنهايي دل گداختهاي، جان ناشكيبايي كه نيمه شبها همراه غصههاي من است در آن ستاره، من احساس ميكنم، همه شب كسي به ماتم اين خلق، در گريستن است.
باران
در آن ستاره كسيست كه نيك ميداند سپيدهدمها شرمندهاند از اين همه خون كه تا گلوي برادركشان دلسنگ است يكي نميبرد از ميان خبر به خدا كه بين امت پيغمبران او جنگ است يكي نميكند از بام كهكشان فرياد كه جاي مردم آزاده در زمين تنگ است
باران
هجوم وحشي اهريمنان تاريكيست ز بام و در، كه به خشم و خروش ميبندند به روي شبزدگان روزن رهايي را سيهدلان سمتگر به قهر تكيه زدند به زير نام خدا مسند خدايي را چنين كه پرتو مهر به خانه خانه اين ملك ميشود خاموش دگر به خواب توان ديد روشنايي را
باران
در آن ستاره كسيست كه نيك ميبيند نه سرخي شفق، اين خون بيگناهان است كه همچو باران از تيغهاي كين جاريست نه بانگ هلهله، فرياد دادخواهان است كه شعلهوار به سرتاسر زمين جاريست نه پايكوبي و شادي كه جنگ تن بهتن است همه بهانه دين و فسانه وطن است شرار فتنه درين جا نميشود خاموش كه تيغها همه تازه است و كينهها كهن است.
باران
در آن ستاره كسيست كه در تمامي اين كهكشان سرگردان چو قتلگاه زمين، دوزخي نديده هنوز چنين كه از لب خاموش اشك او پيداست ميان دوزخيان نيز، كارگاه قضا شكستهبالتر از ما نيافريده هنوز!
باران
در آن ستاره كسيست كه نيمه شبها همراه قصههاي من است ستارههاي سرشك مرا، كه ميبيند به رمز و راز و نگاه و اشاره ميپرسد كه آن غبار پريشان چه جاي زيستن است؟
باران
اي پدر، اي گرانمايه مادر جان فداي صفاي شما باد با شما از سر و زر چه گويم هستي من فداي شما باد! با شما، صحبت از «من» خطا رفت من كه باشم؟ بقاي شما باد!
باران
از تو ميپرسم، اي اهورا چيست سرمايه رستگاري؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - دل به مهر پدر آشنا كن دين خود را به مادر ادا كن
باران
از تو ميپرسم، اي اهورا تا به دست آورم نام نيكو بهترين كار در اين جهان چيست؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - دل به فرمان يزدان سپردن مشعل پر فروغ خرد را سوي جانهاي تاريك بردن