باران
غرور من که زسختی به کوه میمانست ، کمر به کشتن خود بست و خاک پای تو شد دلم که به همه بیگانه بود و یار نداشت ، چه دید در تو که اینگونه آشنای تو شد ؟
باران
تمام روز و شب با بيقراري به شوق روي تو بيدار هستم اگرچه بي غرورم زنده اما به شوق لحظۀ ديدار هستم !
باران
خدا بودم خداي خودپرستان گدا كردي مرا تو سنگ مغرور مرا باور به بي همتائي ام بود مرا از باور خود كردي ام دور
باران
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
باران
شده بازیچه ای قلب صبورم
شکستی عاقبت بال غرورم
به آسانی گذشتی از کنارم
مثال دفتری کردی مرورم
باران
دلم را شبی در حضورم شکستی
نه آینه، حتی غرورم شکستی
ندادی به خلوتگاه عشق راهم
پلی بود اگر در عبورم شکستی
باران
بسوزد دلت که سوزاندی دلم را به ویرانی کشاندی منزلم را فکندی زیر پا احساس و شورم نکردی رحم، حتی بر غرورم
باران
دلم را پيش خود پابند كردي ولي گفتي تو يك دنياي دردي غرورم را شكستي بي تفاوت برو فكر كن هميشه خيلي مردي
باران
امروز با غرورت باز م مرا شکستي با ناز وقهر و کینه مهرم زدل گسستی دانی که بی تو هیچم ای ماه بی مروت باشد که بار دیگر قلب مرا شکستي ...
J_a_♥_a_D
اینجا آنقدر باد می آید که باید برای ماندن ، خودت را سنجاق کنی به گوشه ای ...اما حیف که حالا هیچ ندارم ، برای نگه داشتنت این بار می گذارم باد تو را ببرد به هر سویی که دلش می خواهد بی قراری نکن باد کارش را بلد است ...تو را به جائی میبرد که دلت ، خواهان آن است !حالا کمـــــــــی دیرتر ... کمــــــــــی دورتر
J_a_♥_a_D
سرکلاس دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !!
باران
آنکه بین من و تو شام جدایی آورد ، می کنم نفرینش ، یا الهی ، بکنش چون من زار ، پیش معشوقش خار ، هر دو چشمانش تار ، تا بداند چه به من می گذرد ، از غم دوری آن چشم عزیز
باران
گفتی که ما به درد هم نمی خوریم!.. اما هرگز نفهمیدی... من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
باران
نفرین به سادگی ام که بی دل تو ، به یاد تو روح و جسم خود آزردم