دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

*رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم*
*با دوست بگوییم که او محرم راز است*
• شما ميتوانيد شعر مورد نظر را با توجه به ‌[حرف آخر] مصرع پست قبل،شروع كنيد
• لطفا تا ارسال پست بعدي صبر كنيد
• لطفا قبل از ارسال پست جديد،به پست قبل حتما دقت كنيد
• هر پستي كه نابجا ارسال شود،حذف ميشود
• از مشاعره با اشعار سپید و نو بپرهیزید

جزئیات گروه

شناسه 94
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 13706 پست
عضو 849 کاربر
طرفدار 75 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 10
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 15
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 12

کاربران گروه

(845 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

مشاعره
شناسه‌: 94 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
Andishgar
Andishgar
در مشاعره

مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد . . . اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

مامان
مامان
در مشاعره

یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود... وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

مِی حرام است ولیکن تو بدین نرگس مست / نگذاری که ز پیشت برود هشیاری

مامان
مامان
در مشاعره

دادو بی داد که در محفل ما رندی نیست..که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

razie
razie
در مشاعره

رقیبت گر هنر هم دزدد از من من نخواهد شد.... به گلخن گر چه گل هم بشکفد گلشن نخواهد شد

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی / باز در خاطرم آمد که متاعی ست حقیر

این ارسال را بازنشر کرده است.
مامان
مامان
در مشاعره

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد... تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات / مگر اجل که ببندد زبان گفتارم

مامان
مامان
در مشاعره

دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز... خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت / نه کسی نعوذ بالله که در او صفا نباشد

مامان
مامان
در مشاعره

در هوایت بی‌قرارم روز و شب ...سر ز پایت برندارم روز و شب

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

اگرم تو خون بریزی به قیامتت نگیرم / که میان دوستان این همه ماجرا نباشد

مامان
مامان
در مشاعره

ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می‌نوشد ...شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

ستاره ای به دل از داغ عشق او دارم / که نه به ماه کنم نه به آفتاب عوض