دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادداشت های روزانه دنبالریا . . .
گاهی که گم می کنمت ؛ می بینم جایی در میان روز مرگی هایم ؛ خاک می خوری . . .

از روز هایتان بنویسید . . .

جزئیات گروه

شناسه 228
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 3691 پست
عضو 353 کاربر
طرفدار 40 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 78
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 62
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 29

کاربران گروه

(351 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

روزنوشت
شناسه‌: 228 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
آناهیتا
آناهیتا

هی 22سال گذشت.22سال پیش این لحظات همه خونه مادربزرگم بودیم.شور و هیایو..جشن.شادی...مثل امشب عروسی عمو حسین ام بود... 1370.4.6

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖

چرا من هر پروفایلیو میزنم لایک میشه

الهه
الهه

این بابام تلفنی یه شوخیایی با دوستاش بصورت رمزی می کنه که انگار من اینجا هویجم نمی فهمم یعنی تا این حد فک می کنه من آدم مثبت اندیشیم

الهه
الهه

همه دارن میرن جشن بله برون نیلو خونه ی دایی اینا. مادرمو خالم از ساعت 9 صبح یه سره تلفنی داشتن برنامه میچیدن. من اما ترجیح دادم امروز با فرشاد باشم. شامم با فرشاد باشم. دیروقت میرم خونه نیلو اینا.

این ارسال را بازنشر کرده است.
✔   مــریم خانوم
✔ مــریم خانوم

@مشکی فک کنم از فردا شب این پنج تا کلمه رو بنویسم , خیلی جالب بود برام , با 5 تا کلمه آدم میتونه همه ی ِ اون چیزی رو ک باید , بنویسه / بگه . . .

الهه
الهه

باورتون میشه؟ من تو زندگیم هیچ وسیله ای گم نکرده بودم تا امروز! اما امروز قاب عینکمو گم کردم احساس ِ وحشتناکیه گم کردن ِ وسیله های مورد علاقه ت

گـلـپــری
گـلـپــری

یـکـی نیـسـت بـگـ ِه آخـ ِه بـ ِه تـو چـ ِه؟ :‌))

الهــــ ه
الهــــ ه

با سارا خانوم بازار رفتيم و اينقـــدر خنديديم كه حد نداشت ! چقد خوش گذشت ! داستاني داشت لباس خريدن ايشون خلاصه اتاق پرو شده بود جُك يه لباس مجبورش كردم بپوشه كه بعدش بايد خودمو دار ميزدم چون اينجوري بايد همه صداش ميزدن گلنسا خانوم آخرشم رفتيم ايشون شاتوت گلاسه خوردن و من شكلات گلاسه و دست از پا درازتر و خريد نكرده برگشتيم منزل !

این ارسال را بازنشر کرده است.
گـلـپــری
گـلـپــری

تـازه امـروز جـواب ِ آقـای خـودشـیـفـتـ ِه رو هـم دادم :‌دی

گـلـپــری
گـلـپــری

امـروز یـکـی از کـارفـرمـاهـا رو جـریـمـ ِه کـردم :‌دددی هـیـشـکـی بـاورش نـمیـشـد ؛ حـتـی خـودش :‌)))

گـلـپــری
گـلـپــری

یـعـنـی بـعـضـی از ایـن سـرعـت گـیـرهـا هسـتـنـد مـثـل ِ پـلـ ِه ای بـرای پـرواز و پـرش میـمـونـن تـا سـرعـت گـیـر :‌))

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در روزنوشت

إنقد بدم میاد از ویندوز عوض کردن،ازینش ک باید تا یماه برنامه نصب کنم

صـاد
صـاد

یه دعوایِ دردناک، با مامان، النگوهاشُ رو مُچ‌ش خم کردم .. رفتم تویِ اُتاق، دوبار اومد بیدارم کُنه .. برای ناهار صدام کُنه، رو بازویِ دست چپَ‌م با چاقوی ارّه ای غلط اضافی امروزم رو گذاشت‌م تا یادم بمونه حماقت‌م رو .. خودمُ زدم به‌خواب، بیدار که شدم انگارنَ‌انگار، مامان با خنده اومد پیشم، گفت می‌دونی باید وسایل‍امونُ جمع کنیم؟ گفتم می‌دونی باید از دوسال خاطره دل بکنم .. همین‌روزا می‌شه آخرین لحظه‌‍ا برا رقم زدنِ نشُده‌‍ا ..

: )  اَمـــَد
: ) اَمـــَد
توسط موبایل در روزنوشت

@امیر (رهگذر) ی جای دنج باشی ‏.‏ ‏.‏ ‏.‏ هوا خنک ‏.‏ ‏.‏ ‏.‏ ‏#نسیم اروم ‏.‏ ‏.‏ ‏.‏ ناهار خورده ‏.‏ ‏.‏ ‏.دراز کشیده زیر درخت...‏ تو بگو دیگه از چی میخوام خب ‏.‏ ‏.‏ ‏.‏ ‏:‏ ‏‏)‏

الهه
الهه

[!]ااا مراسم بله برون دختر داییم پنج شنبه س این زندایی ما چه ها که نمی کنه اصن! یه خالمو که تهران ِ دعوت نکردن فقط باید ببینین این مامان منو و دوتا خاله هام چه حرص و جوشی می خورن من ک گفتم نرن اصن مراسمش حرفمو گوش ندادن