دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

احساس میکنم دیوانه ام ... چون اگر عاقل بودم خجالت میکشیدم حرف راست بزنم !
اما دیوانه ام ! ... و از هرچه مربوط به عقل است و دروغ به یکباره بیگانه ام ...
ازاینکه به این گروه سرمیزنید ازتون متشکریم وخوشحال میشیم .....ضمنا\\\\\\\\\\\\\\\"از اونجایی که این گروه شخصی هستش فقط مدیران گروه باید پست ارسال کنن......بازم ممنون از لطف شما دوستان

جزئیات گروه

شناسه 706
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط مدیر
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 443 پست
عضو 84 کاربر
طرفدار 5 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 452
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 457
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 176

کاربران گروه

(82 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

سیاه مشق های یک دیوانه
شناسه‌: 706 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

به هَرکَس مُحَبَت میکُنَم جانَم فَدا مِثلِ عَقرَب میزَند نیشَم چرا؟!!

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

باران همیشه می بارد ، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند ، نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن !

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

اونچه که از زندگی آموختم در سه کلمه خلاصه می کنم : زندگی ادامه دارد .........

این ارسال را بازنشر کرده است.
یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

ایران من ای سرزمین کهن امروز میدانم که جزؤ بیست اقتصاد جهان هستی و از دیروزت که سرزمینی بودی در هفت پادشاهیِ خوابهای خیلی از مردم جهان نمیگنجید...ای مادرم ای وطنم امروز میدانم قلب تپنده ی جهان ایران من است ودیروزت را میبینم که سراسر افتخار بودی وقتی پیامبر (ص) فرمود:دانش گربه ثریا باشد مردمانی از قوم پارسی به آن دست می یابند....

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

را بدهید شتاب باید کرد من از در یک می آیم و مثل آب تمامِ قصه ی و نوش دارو را روانم..!

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

وکتابِ فصل ورق خورد و سطرِ اول این بود:حیات غفلت رنگینِ دقیقه ی !

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

اینجا نیامده ام بمانم که جای ماندن نیست چرا که خود نیز به . حکایت، نی جدا افتاده از نیستان است. بریدندم از نیستان وجودنه به خواسته خود آمدم و نه به تصمیم خود می روم. اما می دانم که این رسم است. روزی می آیی و روز دیگر می روی. معتقدم که می روم اما نابود نمی شوم. می روم تا به نیستان بازگردم. . مسافری از بالا به بالا: رویم.....

یاورهمیشه مؤمن
0_349825001321100003_jazzaab_ir.jpg یاورهمیشه مؤمن

همچون عاشق دوستت دارم ای زندگی معمائی! در تو چه شادان باشم و چه گریان چه شادی به من دهی و چه رنج تو را با وبد بختی ات دوست دارم واگر باید نابودم كنی با درد از تو جدا می شوم همچون دوستی از آغوش دوست تا در آتش نبرد بیابم ذات پر رازت را! تا هزاره ها بیندیشم و زندگی كنم مشت بیفشان آنچه در دست انباشته ای! اگردیگرشادكامی از برایم نداری میتوانی را به من دهی!

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

، نفهمیدن هاست.

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

این روزها انسانها را خوب می شناسم... گاهی دلم برای شیطان می سوزد که : اینقدر صـــــــادق بود ، دروغ نگفت ، تــــظاهــــر نــــــــکرد...حتی به قیمت اخراجش از بهشت و مقام فرشتگی...!!!

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

آن زمان که برده ی عادات می شوی هر روز در یک مسیر گام بر می داری اگر دچار روزمرگی شوی اگر لباسهای رنگارنگ به تن نکنی اگر با غریبه ها سخن نگویی به تدریج خواهی مرد...

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

اگر سفر نکنی اگر نخوانی اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهی اگر قدر وجود خودت را ندانی به تدریج خواهی مرد آنگاه که عزت نفس خود را در خود می کشی....

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

آرام شروع میشود،آهسته آهسته در تار و پودت راه می رود. آنقدر آرام که صدای آمدنش را نمی شنوی.نمی بینی گاهی حتی... و این آغاز فصه ایست که پایانش را نمی دانی.::: :::

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

آدم ها دلشان ترک برمیدارد. بعضی ها آرام آرام بعضی ها بدون درنگ. آدم ها دلهای ترک خورده شان را قایم میکنند. بعضی ها ناشیانه و بعضی ها ماهرانه. بعضی ها به خاطر غرور بی حد شان ، بعضی ها به خاطر تحمل زیادشان. اما همه شان از درون تهی میشوند انگار همه چیز از همان درز ترکی که برداشته اند به بیرون نشت میکند.بعضی ها قطره قطره بعضی ها آرام و روان. اما همه شان دست و پا میزنند برای هرآنچه که از دست میرود. بعضی ها با صدای بلند بعضی ها بی صدا چنگ میزنند به هرچیزی که میتواند لحظه ای حتی بیشتر نگهشان دارد. همگی اما در نهایت خالی میشوند و میشکنند. و دیگر چیزی را قایم نمیکنند. دیگر دل شکسته شان را میان بغض گلو و نگاه ها و لبخند های آماسیده بر لب هایشان پنهان نمی کنند. دل شکسته شان را عریان و تهی وا میگذارند. جای همه چیزهایی که برای از دست نرفتنش دست و پا زده اند میشود چیزی میان خشم و انتقام.چیزی میان سخت شدن و از دست رفتن. میشود گم شدن. بغضت دیگر فقط برای حماقتی که کرده ای میشکند.همین.