دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
faafaa
faafaa

موضوع:نامه ای به خدا ..........اين ماجراي واقعي در مورد شخصي به نام نظرعلي طالقاني است که در زمان ناصرالدين شاه طلبه اي در مدرسه ي مروي تهران بود و بسيار بسيار آدم فقيري بود. آن قدر فقير بود که شب ها مي رفت دوروبر حجره هاي طلبه ها مي گشت و از توي آشغال هاي آن ها چيزي براي خوردن پيدا مي کرد.يک روز نظرعلي به ذهنش مي رسد که براي خدا نامه اي بنويسد.نامه ي او در موزه ي گلستان تهران تحت عنوان "نامه اي به خدا" نگهداري مي شود.................دیدگاه

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

آقا سفره خالی می خرید؟!.......دیدگاه

faafaa
faafaa

نظريه جالب يك رياضيدان درباره زن و مرد..... ؛؛ اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 ...........اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10......... اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =...........100 اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000........ ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت !! ..............

faafaa
faafaa

چند تا مرد تو رخت كن یه باشگاه گلف بودن،.... موبایل یكیشون زنگ می زنه،... یکی گوشی رو برمیداره و رو اسپیكر میذاره و شروع به صحبت می كنه،.... همه ساكت میشن و به صحبت اوونا گوش میدن......: مرد: بله بفرمایید زن: سلام عزیزم، ...باشگاه هستی؟ ....مرد:سلام بله باشگاه هستم..... زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟ .... مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر..... زن:می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم ...مرد:چنده؟.... زن:شصت هزار دلار .....مرد:باشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه .....زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره ......مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش.... زن: باشه بعدا میبینمت خیلی دوست دارم.... مرد:بای .......مرد گوشی رو قطع میكنه، مردای دیگر با تعجب، مات و مبهوت بهش خیره میشن!.. بعد یارو می پرسه : این گوشی مال كیه ... !؟

faafaa
faafaa

"حتما بخونید"................ دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی “دستهای کوچک دعا” است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید: .............دیدگاه

faafaa
faafaa

از برای خدا؟... یا برای خود؟...دیدگاه

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

این داستان مو رو به تنم سیخ کرد.........خیلی قشنگه.................... سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم،...... دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود...... او فقط یک برادر 5 ساله داشت. ........دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟....... دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد........ او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟! ........پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند! ............

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

تو مسابقه اسب‌دوانی یه نفر همه دارو ندارشو که حدود 100هزار دلار میشده روی اسب شماره 28 شرطبندی كرد و اتفاقا برنده 5 میلیون دلار شد.......... مسئول برگزاری مسابقه از او پرسید: چطور این همه پول رو روی اسب شماره‌ 28 شرطبندی كردی؟............گفت: دیشب خواب دیدم كه دائما جلوی چشمم یك عدد 6 و یك عدد 8 میآد........ مسئول برگزاری پرسید: 6 و 8 چه ربطی به 28 داره؟.......... یارو گفت: مگه شیش هشت تا 28 تا نمیشه؟ ..................

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت . پرسش این بود : شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می ‌گذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند ، یک پیرزن که در حال مرگ است . یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است . یک خانم یا آقا که در رویا هایتان خیال ازدواج با او را دارید . شما می‌ توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید . کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ دلیل خود را شرح دهید . پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید! .......................دیدگاه

faafaa
faafaa

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است............دیدگاه

faafaa
faafaa

از قول پروفسور حسابی نقل شده است ؛ روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید : استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم. به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد! .............

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

پدری دست بر شانه دخترش گذاشت...... و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟....... دخترجواب داد:من میزنم..... پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید...... با ناراحتی از کناردختر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. ... ... دخترم من میزنم یا تو؟ ... ... این باردختر جواب داد شما میزنی؟..... پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟ ......دختر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی .....................

faafaa
faafaa

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه.........دیدگاه

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت........ادامه..........دیدگاه......باحاله

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

روباهى داشت با موبايلى شماره میگرفت زاغه از بالاى درخت گفت:....... پايين آنتن نمىده بده برات شماره بگيرم!!......... روباه تا موبايل رو داد به زاغ......... راغ گفت: اين عوض اون قالب پنيری که کلاس سوم ابتدايى ازم زدی .........