دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
Glee
Glee

وكيل زرنگ (ديدگاه)

Glee
Glee

خانما شك بيخوديو بذارين كناااااااااااااااار (ديدگاه)

Glee
Glee

شما مردا هم خيلي سخت مي گيريناااااااااااااا (ديدگاه)

Glee
Glee

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند. روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!» مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

باران بهاری
مامانا.jpg باران بهاری

مادر ِ من... ==> دیدگاه

آرمین│a℞ℳ iℕ
آرمین│a℞ℳ iℕ

ابومحمد بن یحیی که شغل معلمی داشت می گوید: روزی به علت بیماری و اضطرار نشسته نماز می خواندم، اتفاقاً از شاگردم خطایی سر زد. برخاستم تا او را تنبیه کنم. شاگرد گفت: یاشیخ! برای گناه و تنبیه طفلی چون من، به پا خاستی ، ولی عبادت و اطاعت خدای بزرگ را نشسته انجام می دهی؟! شرمنده و خجالت زده شدم و با تمام کوچکی اش، درسی بزرگ از او فرا گرفتم ...

آرمین│a℞ℳ iℕ
آرمین│a℞ℳ iℕ

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن. بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد. آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم! بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!

ܔܜܔ  Sasan ܔܜܔ
ܔܜܔ Sasan ܔܜܔ

داستان کوتاه مادر شوهر .............

آرمین│a℞ℳ iℕ
آرمین│a℞ℳ iℕ

گویند روزی شخصی، نابینایی را در راهی دید که در یک دست سبو و در دست دیگر فانوس داشت به او گفت تو که نمی بینی فانوس به چه کارت آید گفت این فانوس از بهر کوردلان تاریک اندش است که به من نخورند و سبوی من را نشکنند.

آرمین│a℞ℳ iℕ
آرمین│a℞ℳ iℕ

یک داستان واقعی (بسیار جالب) :::::>مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه... راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه... ... ... ... ... ... ... ... بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!

این ارسال را بازنشر کرده است.
ܓ☀  فـهــیــمــ ܓ☀
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀

یکی از شاگردان سقراط از وی پرسید: ازچه رو هرگز اندوهگینت ندیده ام؟گفت: از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند ...

باران بهاری
بید.jpg باران بهاری

ببخشید شما؟ ==> دیدگاه

阿尔玛
阿尔玛

سکان را به من بده !!! خدا با لبخند به من می گويد : آهای ! دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنيا را برانی ؟ می گويم : البته به امتحانش می ارزد . کجا بايد بنشينم ؟ چقدر بايد بگيرم ؟ کی وقت ناهار است ؟ چه موقع کار را تعطيل کنم ؟ خدا می گويد : سکان را بده به من ! فکر می کنم هنوز آماده نباشی

amin majnoon
amin majnoon

آســــــان بیندیــــــــش ، راحــت زنــدگـــی كــــــــن...