faafaa
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد." .............
faafaa
جالبه......................دیدگاه...........
faafaa
خاله..................دایی.............عمه....................عمو.....................دیدگاه..............
faafaa
نامه ای به خدا.....................دیدگاه..........
faafaa
قشنگه........بخونینش............دیدگاه.............
faafaa
مسعود در لندن دانشجو بود…… برای اولین بار قرار بود که مادرش به او سر بزند او یک خانه اجاره کرده بود و یک همخانه داشت به اسم ویکتوریا مادرش آمد و با دیدن ویکتوریا که دختری زیبا بود رفتارش با مسعود کمی تغییر کرده بود…. مسعود که پس از مدتی فهمید که ماجرا چیست مادرش را به گوشه ای کشاند و به او گفت: من و ویکتوریا فقط هم دانشگاهی و هم خانه هستیم و...بس و هیچگونه رابطه دیگری با یکدیگر نداریم…. مادرش قانع شد.بعد از دو هفته مادرش به ایران برگشت… روز بعد ویکتوریا متوجه د که همزمان با رفتن مادر مسعود قندان عتیقه و گران قیمتش گم شده است آنها چند روز دنبال آن گشتند اما آنرا پیدا نکردند…… پس از مدتی مسعود به مادرش در مورد این ماجرا شک کرد و به او ایمیلی نوشت:…. سلام مادر عزیزم…... قندان ویکتوریا گم شده است و ما هرچه گشتیم آنرا پیدا نکردیم.من نمیگویم که شما آنرا برداشته اید ولی اگر برداشته اید به من اطلاع بدهید مادرش در جواب به این ایمیل نوشت:….. سلام پسرم….. به ویکتوریا بگو که اگر در تخت خودش میخوابید قندان خود را پیدا میکرد………
faafaa
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت ...........دیدگاه.......
faafaa
روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی, از خیلی ها از... , مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم ........................................
faafaa
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!.............. دیدگاه
faafaa
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند اما پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند............
faafaa
........................دیدگاه