دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
faafaa
faafaa

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی …………. پیرمرد از دختر پرسید :…. - غمگینی؟….. - نه … - مطمئنی ؟…… - نه ……… - چرا گریه می کنی ؟…. - دوستام منو دوست ندارن …. - چرا ؟…. - جون قشنگ نیستم ….. - قبلا اینو به تو گفتن ؟… - نه ……. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم…… . - راست می گی ؟… - از ته قلبم آره…… دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد………. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!........

faafaa
faafaa

«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید بسازم.».......................دیدگاه........

faafaa
faafaa

شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت.................

faafaa
faafaa

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد ......................دیدگاه.......

faafaa
faafaa

تو می توانی او را مادر صدا کنی………… ...................دیدگاه

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

داداشی.........خیلی قشنگه.....دیدگاه........

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

گفتگوی دو دختر پای تلفن : …… سلام عشخم , قربونت برم , چطوری عسلم ؟…… قربونت برم می بینمت خوشگلم ..بوس بوس………. ... گفتگوی دو پسر پای تلفن : ……. بنال……… مگه نگفتی ساعت چار میای ؟ دد رااا بیوفت دیگه بیب ب ب ب ب ب ب . . . .! ! ! !.........

faafaa
faafaa

پرنده بر شانه های انسان نشست............................دیدگاه................

faafaa
faafaa

قلب پیر مرد.............. دیدگاه............جالبه............

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود. ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است. کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟ جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.. طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ، طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند. سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت: اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند...... مرد گفت طناب من کدام است ؟ ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ... مرد قبول کرد . ابلیس خنده کنان گفت : عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!.........

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
faafaa
faafaa

زن:وقتی دعوامون میشه چرا عصبانی نمیشی؟........ مرد:خودمو کنترل میکنم...... زن:چه جوری؟.......... مرد:توالت میشورم......... زن:چه ربطی داره؟......... مرد:آخه با مسواک تو میشورم........

ܓ☀  فـهــیــمــ ܓ☀
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀

شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به مسخره بگیرد. به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟ بهلول گفت: البته که هست. مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به همدیگر شبیه است، بگو! بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.!

faafaa
faafaa

ویکتور هوگو......................جالبه...........................دیدگاه

faafaa
faafaa

شرلوك هلمز، كارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: "نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟... " واتسون گفت:"ميليون ها ستاره مي بينم".هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي گيري؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم كه زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي نتيجه مي گيرم كه مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ". شرلوك هلمز قدري فكر كرد و گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي كه بايد بگيري اين است كه چادر ما را دزديده اند.................

faafaa
faafaa

خیلی جالبه..................دیدیگاه.......