محدّثه
مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود ، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد . ولی همین که به خانه رسید ، دید که گربه زودتر از او به خانه برگشته !!! این موضوع چندین دفعه تکرار شد . مرد حسابی کلافه شده بود . بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند ، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دورافتاده ول کرد . آن شب مرد به خانه بر نگشت . آخرشب زنگ زد و به زنش گفت : اون گربه کره خر خونه هست ؟ زنش گفت : آره مرد گفت : گوشی رو بده بهش ، من گم شدم !!!!!
محدّثه
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند . او با خط بچگانه نوشته بود : کوتاه کردن چمن باغچه ۵۰۰ تومن / مرتب کردن اتاق خوابم ۵۰۰ تومن / بیرون بردن زباله ها ۵۰۰ تومن / نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم ۵۰۰ تومن / مراقبت از داداش کوچیکه ۱۰۰۰ تومن / جمع بدهی شما به من ۳ هزار تومن . مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد . لحظه ای خاطراتش را مرور کرد . سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت : بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ / بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ / بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ / بابت غذا ، نظاقت تو و اسباب بازی هایت هیچ / و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که در مقابل هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است . وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت : مامان دوستت دارم . آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت :قبلآ به طور کامل پرداخت شده ...
گـلـپــری
زن و شوهری که در همه چیز شریک هستند!!
faafaa
حیله شیطان..........دیدگاه.........
علي علي
خرها و زنبورها در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند. روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد. خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.» ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید: « شما بفرمائید من