آرمین│a℞ℳ iℕ
آرتور اش...بخونید ضرر نمکنید(دیدگاه)
mehdi
دو راهب در باران میرفتند. گل و لای زیر پایشان به اطراف پاشیده شد. همانطور که آرام آرام از خیابان میگذشتند، دختر زیبایی را دیدند که لباس فوقالعاده زیبایی بر تن کرده بود و به علت وجود گل و لای نمیتوانست از آنجا عبور کند. راهب مسنتر بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد آن زن را بلند کرد و از این طرف خیابان به آن طرف خیابان برد. بقیه راه، راهب جوانتر ناراحت و عصبی بود و نتوانست تا پایان راه خودش را کنترل کند و به محض اینکه به مقصد رسیدند، سر راهب مسنتر فریاد کشید و گفت: - چطور توانستی، حتی تصورش هم دشوار است، که یک زن را روی بازوهای خود حمل کنی؟ آن هم زنی به آن زیبایی و جوانی را؟ این عمل تو خلاف آموزشهای ماست. بازتاب بسیار بدی دارد. - من او را آن طرف خیابان بردم اما شما هنوز او را در ذهنت داری؟
mehdi
دیروز که اتاقم را جدا کردند، آیا همانطوری که ناظم وعده داد من حالا بکلی معالجه شده ام و هفته ی بعد آزاد خواهم شد؟ آیا نا خوش بوده ام؟ یک سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می کردم، کاغذ و قلم می خواستم به من نمی دادند. همیشه پیش خودم گمان می کردم هر ساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت... ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم برایم آوردند. چیزی که آنقدر آرزو می کردم، چیزی که آنقدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده- از دیروز تا حالا هرچه فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل این است که کسی دست مرا می گیرد یا بازویم بی حس می شود. حالا که دقت می کنم مابین خط های درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده می شود این است: "سه قطره خون" هدایت
mehdi
هر حقیقتی و هر عملی متضمن یک محیط و یک درون گرایی بشری است پس جهانی که به خطا و اشتباه پدیدار شده، باید دگرگون گردد، چرا که نه جبری و نه تناسخی مورد قبول نیست و وضعیت بشر و کیفیات روحی اش زاده ی اختیار است
faafaa
من رفتنی ام.................
mehdi
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمهای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! (دیدگاه حتمی بخون)
mehdi
روزهایی را که تنها بوده ای فراموش کن اما هرگز لبخند های شیرین دوستانت را فراموش نکن روزهای ابریت را فراموش کن اما ساعات آفتابیت را هرگز فراموش نکن بدبختی هایی را که گاه با آنها رو به رو می شوی فراموش کن اما خوش بختی هایت را هرگز فراموش نکن نقشه هایی را که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن اما هرگز رویاهایت را فراموش نکن شکست هایت را فراموش کن اما پیروزی هایت را هرگز فراموش نکن اشتباهاتت را فراموش کن اما درسهایی را که آموخته ای هرگز فراموش نکن
mehdi
هر کسی ساز خودش را می زند، اما مهم این است که شما به هر سازی نرقصید...
mehdi
روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند... ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که: مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید! (دیدگاه)
mehdi
خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند... وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.(دیدگاه)
آرتور اش
15 سال و 4 ماه و 5 ساعت و 36 دقيقه قبلقهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"
مـــــــــرسی
15 سال و 4 ماه و 5 ساعت و 31 دقيقه قبلخدایا شکرت
تنکس
15 سال و 4 ماه و 5 ساعت و 26 دقيقه قبلخدایا شکرت شکر...