دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
گـلـپــری
گـلـپــری

صدای ملودی دلنشین فضای خانه را پر کرده بود!.مرد، به صفحه ی تلفن نگاه کرد و با تومانینه کلید پاسخ را فشرد. صدای آنطرف تلفن گفت:”خیلی دلم واست تنگ شده بود، خوابم نمیبرد، زنگ زدم بگم خیلی دوستت دارم” … مرد به چشمان زن مقابلش نگاهی کرد و گفت:” چشم آقای رییس، فردا حتما میرسم خدمتتون” سپس لبخندی محو روی لبانش نقش بست:” منم همینطور، شب بخیر” نگاه زن پر بود از ناگفته ها .

گـلـپــری
گـلـپــری

روزی از مترسکی پرسیدم : ”لابد از ایستادن در این دشت خلوت , خسته شده ای؟” گفت : ”لذت ِ ترساندن عمیق و پایدار است , من از آن خسته نمی شوم” درنگی کردم و گفتم :”آری چنین است ؛ چونکه من نیز چنین لذتی را چشیده ام” و او گفت :” تنها کسانیکه تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند” و من ندانستم که منظور او ستایش از من …بود یا تحقیر؟ یک سال گذشت ودر این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامیکه باز از کنار او میگذشتم دو کلاغ را دیدم که زیر کلاهش لانه میساخت..

گـلـپــری
گـلـپــری

پیرمرد بخت برگشته شکمش آب آورده بود. بچه های ولگرد با مسخره میگفتند: یارو آبستنه! فردا می زاد! یک روز که از کوچه ی کثیفی که پناهگاه زندگی فلک زده ی او بود، میگذشتم…دیدم لاشه اش را به تابوت میگذارند: پیرمرد بخت برگشته زائیده بود! فرزند بدبختی چه می توانست باشد؟! …مرگ…

گـلـپــری
گـلـپــری

دکتر به زن گفت : شما به کلیه نیاز دارید و در حال حاضر تنها گروه خونی موافق، گروه خونی همسرتان است. مرد بعد از این که شنید گفت : من این کار را انجام نمی دهم. - اما بابا ما پولی برای خریدن کلیه نداریم. یعنی نمی خوای یکی از کلیه هاتو به مامان بدی؟ مرد چطور می توانست بگوید که یکی از کلیه هایش را چند سال پیش فروخته است

گـلـپــری
گـلـپــری

کشیش به قهرمان در حال مرگ : شیطان را لعنت کن پســـــــرم ! قهرمان : الان وقت این نیست که برای خودم دشمن بتراشم پـــــــدر!

گـلـپــری
گـلـپــری

دهقان پیر، با ناله می گفت:ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود اینهمه بدبختی، نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می بیند! ارباب پرخاش کرد که بدبخت!چهل سالست نان مرا زهر مار میکنی! مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟! گفت چرا ارباب دیدم..اما..چیزی که هست، دختر شما همه ی …این خوشبختی ها را دوتا می بیند…ولی دختر من اینهمه بدبختی ها را…

گـلـپــری
گـلـپــری

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید. در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!! از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟ خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!! نتیجه 1: اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن نتيجه 2: اونقدر خودتو عوض نكن كه خدا هم نشناستت

ܓ☀  فـهــیــمــ ܓ☀
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀

٭٭داستان طناب شيطان٭٭ ........... دیدگاه .........

ܓ☀  فـهــیــمــ ܓ☀
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀

خداوند یعنی امید .......... دیدگاه ........

سوسن سعادت
سوسن سعادت

وقتی بابا دوچرخه داشت ..............وقتی بابا دوچرخه داشت با دوچرخه این طرف و آن طرف می رفت . ما را سوار دوچرخه اش می کرد و به مدرسه می برد و از آن طرف به سر کارش می رفت . حتی گاهی اوقات به ما هم اجازه می داد که به تنهایی سوار دوچرخه اش شویم و خود او از پشت مراقب ما بود . الان بابا یک اتومبیل دارد . با اتومبیلش این طرف و آن طرف می رود اما دیگر ما را به مدرسه نمی برد . برای ما سرویس گرفته است . می گوید « من وقت این جور کارها رو ندارم » . بابا دیگر به ما اجازه نمی دهد که به اتومبیلش دست بزنیم چه برسد که سوارش شویم !!!!!!

faafaa
faafaa

چیزهای کوچک،....................................

faafaa
faafaa

احمد شاملو..................

faafaa
faafaa

اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشه..........

پسرک
pirmard.jpg پسرک

از روی بد شانسی است یا خوش شانسی؟ {در دیدگاه ..} (نقاشی: استاد مرتضی کاتوزیان)

Ehsan
Ehsan

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد: بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار