دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
مهدیس
مهدیس

راز شگفت انگیز شادی ... !

faafaa
faafaa

بادكنك قرمز، زرد ، آبي...........

faafaa
faafaa

ترفند عاشقانه ............

مهدیس
مهدیس

شادی در تنهایی نیست ..

مهدیس
مهدیس

قدر خانواده ات را بدان !

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

پیرمردی،تنها در روستایی زندگی می کرد. اوقصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند، اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر می برد. پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد: “پسر عزیزم،من حال خوشی ندارم،چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،چون ماردت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت. من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد و مزرعه را برای من شخم می زدی.دوستدار تو پدرت!”پس از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:”پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من انجا اسلحه پنهان کرده ام!” سپیده دم روز بعد،دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی نزد پیرمرد امدند و تمام مزرعه را زیر و رو کردند،بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و اورا از انچه روی داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سردر گمی نمود! پسرش پاسخ داد:”پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار،این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام دهم!”

M0H3N
M0H3N

فدا کردن بز در راه ..... (داستان کوتاه)

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

خانمی وارد داروخانه می‏شه و به دکتر داروساز می‏گه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه می‏گه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح می‏ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه! چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و می‏گه: خدا رحم کنه! خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی‏شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانمه دستش رو می‏بره داخل کیفش و از اون یه عکس می‏آره بیرون... عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می‏گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!

faafaa
faafaa

سياه.............

faafaa
faafaa

خداوند...............

faafaa
faafaa

قلب جغد پیر شکست ............

faafaa
faafaa

پسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، اسکناسی 100 تومنی پیدا کرد او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد در مدت زندگیش او 296 سکه ی 100 تومنی 48 سکه ی 50 تومنی ،19 تا اسکناس 500 تومنی 16 تا اسکناس 1000 تومنی و 2 تا اسکناس 2000 تومنی و یک اسکناس مچاله شده ی 5000 تومنی پیدا کرد یعنی در مجموع 66 هزار و 500 تومن و در برابر به دست آوردن این مبلغ او زیبایی دل انگیز طلوع خورشید......... درخشش 31369 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد......... او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکلی دیگر درمی آمدند، ندید............ پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد............

faafaa
faafaa

روزی شاپرک اومد پیشه خرس و بهش گفت که عاشقش شده.از خرس خواست که با هم باشن..خرس گفت:بعد از خواب زمستونی..شاپرک ناراحت شد و رفت.زمانی که خرس از خواب بیدار شد از شاپرک خبری نیود..........اون نمی دونست که شاپرک تنها 2 روز زندست........

faafaa
faafaa

قطاری که به مقصد خدا میرفت............

faafaa
faafaa

ارزش دوست خوب! ......