مهدیس
راز شگفت انگیز شادی ... !
faafaa
بادكنك قرمز، زرد ، آبي...........
faafaa
ترفند عاشقانه ............
پرتغال کوکی
پیرمردی،تنها در روستایی زندگی می کرد. اوقصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند، اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر می برد. پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد: “پسر عزیزم،من حال خوشی ندارم،چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،چون ماردت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت. من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد و مزرعه را برای من شخم می زدی.دوستدار تو پدرت!”پس از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:”پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من انجا اسلحه پنهان کرده ام!” سپیده دم روز بعد،دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی نزد پیرمرد امدند و تمام مزرعه را زیر و رو کردند،بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و اورا از انچه روی داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سردر گمی نمود! پسرش پاسخ داد:”پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار،این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام دهم!”
faafaa
قلب جغد پیر شکست ............
faafaa
پسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، اسکناسی 100 تومنی پیدا کرد او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد در مدت زندگیش او 296 سکه ی 100 تومنی 48 سکه ی 50 تومنی ،19 تا اسکناس 500 تومنی 16 تا اسکناس 1000 تومنی و 2 تا اسکناس 2000 تومنی و یک اسکناس مچاله شده ی 5000 تومنی پیدا کرد یعنی در مجموع 66 هزار و 500 تومن و در برابر به دست آوردن این مبلغ او زیبایی دل انگیز طلوع خورشید......... درخشش 31369 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد......... او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکلی دیگر درمی آمدند، ندید............ پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد............
faafaa
روزی شاپرک اومد پیشه خرس و بهش گفت که عاشقش شده.از خرس خواست که با هم باشن..خرس گفت:بعد از خواب زمستونی..شاپرک ناراحت شد و رفت.زمانی که خرس از خواب بیدار شد از شاپرک خبری نیود..........اون نمی دونست که شاپرک تنها 2 روز زندست........
faafaa
قطاری که به مقصد خدا میرفت............
روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم میزد و پروانهای را لابهلای بوتهی خاری گرفتار دید.
15 سال و 6 ماه و 22 روز و 23 ساعت و 16 دقيقه قبلاو با دقت زیاد پروانه را رها كرد و پروانه پرواز كرد و سپس بازگشت و تبدیل به یك پری زیبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی كه داشته باشی برآورده خواهم كرد.
دخترك لحظاتی فكر كرد و گفت: میخواهم شاد باشم.
پری سرش را جلو آورد و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.
موقعی كه دختر بزرگ شد در آن سرزمین كسی شادتر از او وجود نداشت.
هرگاه كسی از او دربارهی راز شادیاش سؤال میپرسید، لبخند میزد و میگفت: من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش كردم.
موقعی كه پیر شد همسایهها میترسیدند او بمیرد و با مرگش راز شگفتانگیز شادی نیز با او دفن شود.
آنها به او التماس میكردند: تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت.
به نظر شما پری به دختر چه گفته بود؟
پیرزن دوستداشتنی فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت: اصلاً مهم نیست آدمها كه باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آنها هر كه باشند به من نیاز دارند!
واقعیت وجود انسان چیزی فراتر از تصورات ذهن بشر است.
زمانیكه خداوند انسان را خلق میكرد، به فكر تفریح یا سرگرمی خود نبود.
بلكه انسان را برای هدف بسیار بالایی خلق كرد.
ما با كم شمردن خود علاوه بر اینكه خود را در غم و غصه فرو میبریم حتی به خداوندی كه انسان را آفرید و او را بالاترین مخلوق خود نامگذاری كرد بیاحترامی میكنیم، فقط كافیه تا ما هم به حرف پری گوش كنیم:
مهم نیست چه كسی هستی، كجا هستی، ثروت داری، از نظر دیگران مهمی، مهم نیست اطرافیان شما چه كسانی باشند، دكتر، مهندس، فقیر یا غنی فقط یك چیز مهم است: دیگران هر كه باشند به من نیاز دارند.
فقط اینگونه با ایمان داشتن به اینكه خداوند ما را برای هدفی معین و بزرگ آفریده شاید بتوانیم قدر نعمت بزرگ الهی (زندگی) را بدانیم و این تنها راه رسیدن به آن هدف بزرگ است.