دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی...

O u ➌ Ph ¥
dast-pasar-490x427.gif O u ➌ Ph ¥

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند...

هسツی
هسツی

چهار سخنی که زاهد را تکان داد

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند...

این ارسال را بازنشر کرده است.
O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است...

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد...

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد...

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد...

هسツی
هسツی

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا: آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟

محسـن
محسـن

نابينا به ماه گفت: دوستت دارم . ماه گفت: چه طوري؟ تو که نمي بيني . نابينا گفت: چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت: چرا؟ نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم.

محسـن
محسـن

دستشو طرفم دراز کرد،صدایم کرد،شوخی کرد،معذرت خواست،خندید،سر به سرم گذاشت،می گفت:دنیا دو روزه...بی خیال!سخت نگیر...آشتی...آشتی... گلفروش دوره گرد در خیابان می چرخید.وسط خیابون دویدو دسته ای رز سرخ برایم خرید. خنده ام گرفت...خواستم بگویم آشتی ! ... ناگهان یک موتوری خودش و گلهای زیبایش را پر پر کردو بر زمین ریخت...

محسـن
محسـن

مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت. چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:الو..بفرمایید؟...چرا حرف نمی زنی؟ مکثی کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:بهنام،عزیزم،تو یی؟..من که بابت دیشب عذر خواهی کردم. خواهش می کنم با من حرف بزن.بهنام جان... مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم منم ،نادر. زن گفت:صدات نمی آد.بلندتر حرف بزن.نمی شنوم چی می گی. مرد به دهنی ی گوشی نگاه کرد.نیش خندی زد و آن را سر جایش گذاشت. از باجه که بیرون آمد ،دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟ مرد گفت:به همسر سابقم .

محسـن
محسـن

مامان! یه سوال بپرسم؟ زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم. زن سر جلو برد: مامان خدا زرده؟ - چطور؟ - آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده. - خوب تو بهش چي گفتي؟ - خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده. مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟ زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد. چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟ دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه. زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد.