Morteza
قسمت سوم***دانشجويان پزشكي كه به استاد نزديكتر بودند بلافاصله شروع كردند به ماساژ و تنفس مصنوعي ... ...اما .....اما انگار نه انگار كه جناز ه اي كه بر زمين افتاده بود همان استاد شوخ و بذله گوي چند دقيقه قبل بود كه .......دانشجويان استاد را بر سر دست به قسمت اورژانس دانشكده پزشكي منتقل كردند ......اما هيچ فايد ه اي نداشت ....بيچاره استاد فراموش كرده بود كه وقتي ضربان قلب كنترل و دستور توقف به آن داده شود و قلب از حركت باز بماند ...مغز هم از كار مي افتد و چيزي نمي ماند كه به قلب دستور حركت مجدد را بدهد .......
Morteza
قسمت دوم***استاد پشت تريبون قرار گرفتند و پس ازشوخي كوتاهي با حضار بيان فرمودند بهتر است بدون اتلاف وقت بروند سر اصل مطلب و گويا تر از هر چيز نظرشان را عملا ثابت كنند دانشجويان سراپا چشم شده بودند و منتظر كه استاد چگونه مي خواهد ثابت كند .. يكي دوتا از دانشجويان پزشكي دستگاه کارديوگرافي را كه آورده بودند به بدن استاد وصل نمودند...استاد شروع كردند به كنترل ضربان قلبشان و هر لحظه ضربان قلبشان كند ترو کندتر ميشد و خطوط روي صفحه مانيتور كه در آغاز تپه ماهورهاي بلند و نزديك به هم را رسم ميكرد …از اوجشان كاسته و . فاصله اشان بيشترمي شد ... هر چه خطوط به سطح نزديكتر ميشد نفس ها بيشتر در سينه دانشجويان حبس مي شد....خطوط تقريبا افقي شده بود و بجاي تپه ماهور ... كويري خشك را تداعي ميكردند .دانشجويان كم كم نگران مي شدند و منظر بودند كه خطوط اوج بگيرند ..ولي هيچ كدامشان از آنچه در ذهن استاد مي گذشت اطلاعي نداشتند ...
Morteza
بیچاره استاد(بامداد امید)**قسمت اول***براي استاد روز بدي بود..چند تن از دانشجويان پيله كرده بودند و از استاد درخواست ميكردند كه استاد بيشتر در مورد ارادي بودن ضربان قلب بگويد ..آخه استاد در بين يكي از ساعات درس روانشناسي به خاطر نشان دادن توانايي هاي انسان اين نظر را مطرح كرده بود كه"انسان آن قدر توانايي دارد كه مي تواند ضربان قلبش را هم در دست بگيرد"و حالا با سماجت و كنجكاوي تعدادي از دانشجويان كه كمي هم چاشني اذيت كردن و رو كم كني در آن مشاهده مي شد رو در رو بود .استاد دو راه در پيش داشت ...برگشت به عقب و گذشتن از نظري كه داده بود كه در شان ایشان نبود و رفتن به جلوتر و اثبات آن....همان طور كه انتظار مي رفت استاد راه دوم راه انتخاب كرد و…. قرار گذاشتن ..ظهر.. وقت ناهار.. در آمفي تاتر... ظهر وقت ناهار رستوران دانشگاه سوت و كور بود… در عوض در سالن آمفي تاتر جاي سوزن انداختن نبود تا بيرون سالن دانشجويان مشتاق كه خبر را از همان چند دانشجو پيله شنيده بودند و دهان به دهان به ديگران رسانده بودند ايستاده بودند منتظر استاد...
پرتغال کوکی
می گفت : یاد اون روزها بخیر، همین چند سال پیش وقتى من بچه بودم، مادرم یک هزار تومن به من مىداد و مرا به فروشگاه مىفرستاد. من با ٣ کیلو سیبزمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخممرغ به خانه برمىگشتم. اما الان دیگه از این خبرها نیست. با تعجب گفتم آخه چطور همچین چیزی ممکنه ؟! گفت آخه اون موقع ها اینجوری نبود که ... دوره زمونه بدی شده الان همه جا توى فروشگاهها دوربین گذاشتهاند طوری شده که نمیتونی حتی یک آبنبات کوچولو کش بری !!!!
پرتغال کوکی
روزی، بر فراز چراگاهی بزرگ ، گوسفندی با بره اش در حال چرا کردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش را بر انداز می کرد و می خواست به پایین بیاید و شکارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در آمد . هنگامی که ای دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز کردند . گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد. سپس به بره ی خود رو کرد و گفت : " چه شگفت کودک من! این دو پرنده شکوهمند با هم نبرد می کنند تا از مقدار بیشتری از آسمان بهره مند شوند ! آیا وسعت این فضای بیکرانه برای هر دوی اینها کافی نیست؟ بره ی کوچک من! ای کاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت صلح و دوستی بر قرار باشد!" وبره در حالی که معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو را در قلب کوچک خود تکرار کرد!
پرتغال کوکی
رئیس قبیله گفت: اگر با برادرت در افتادی و می خواهی او را بکشی، اول بنشین و چپقت را چاق کن. چپق اول که تمام شد، متوجه می شوی که روی هم رفته برای خطای انجام شده مجازات سنگینی است و خود را راضی می کنی که تنها با چوب و چماق به جانش بیفتی. آن وقت چپق دوم را چاق کن و تمامش کن. بعد به این فکر می افتی که به جای کتک زدن بهتر است به سختی دعوایش کنی. حالا چپق سوم را چاق کن. وقتی آن را تمام کردی، پیش برادرت می روی و به جای دعوا کردن ، او را در آغوش می گیری!
پرتغال کوکی
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟» گفت: «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
پرتغال کوکی
روزي هارون الرشيد از بهلول پرسيد: بزرگ ترين جانور دريا کدام است؟ گفت: نهنگ پرسيد: بزرگ ترين جانور خشکي کدام است؟ گفت: استغفرا... کدام جانور را جرات آن باشد که خود را بزرگ تر از حضرت خليفه پندارد؟
پرتغال کوکی
یکی از کارکنان شرکت « آی . بی . ام » اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد. این کارمند به دفتر واتسون(بنیان گذار شرکت « آی . بی . ام ») احضار شد و پس از ورود گفت:« تصور می کنم باید از شرکت استعفا دهم.»تام واتسون گفت: شوخی می کنید ما همین الان مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم !!!
پرتغال کوکی
شخصی می گفت من شانزده سال دارم . بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی شانزده سال دارم باید بگویی شانزده سال را دیگر ندارم.
پرتغال کوکی
مردی بزغاله ای یافت. بدو گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد، بیاید و گم گشته ی خویش بستاند. مرد در شوارع فریاد می زد:«آی صاحب» و آهسته می گفت:«بزغاله» و مقصودش اینکه هم به واجب شرعی عمل کرده باشد و هم صاحب بزغاله نشنود!
پرتغال کوکی
کاروانی از مردمان ... که به جبن و بددلی مشهورند به حاکم شکایت بردند که دو راهزن کاروان صد نفر مارا غارت کردند. حاکم به تعجب پرسید: چگونه صد تن با دو تن برنیامدند؟ یکی از آنان در پاسخ گفت: آنها دو نفر بودند همراه ما صد نفر بودیم تنها!
جواد منادی
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های ضمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است
جواد منادی
آقا ميرزا يعقوب حقهباز كبيري بود كه به اصطلاح گنجشك را در هوا رنگ ميكرد و جاي قناري ميفروخت. روزي با روشن ضمير كه جوان سادهدلي بود در رستوران داشت نهار ميخورد. سه ماهي كوچك سفارش داده بود كه پس از خوردن هر كدام، كله ماهي را در كاغذي ميپيچيد و در جيب ميگذاشت و كنجكاوي جوان را برانگيخته بود. آقا ميرزا يعقوب گفت: كله ماهي هوش انسان را زياد ميكند، من حاضرم چندتا از اينها را به تو بفروشم تا امتحان كني. روشن ضمير يك دلار داد و اولي را خورد. ديد هيچ اثري نكرد ميرزايعقوب گفت: شايد دومي را بخوري عقل به كلهات بيايد. روشن ضمير يك دلار ديگر هم داد و دوم را گرفت و خورد. باز اثر نكرد. ميرزايعقوب گفت: سومي حتما اثر ميكند. روشن ضمير باز يك دلار ديگر هم داد و سومي را گرفت. ولي كم كم داشت سوءظن پيدا ميكرد. گفت: نكنه داري سر من كلاه ميگذاري؟ ميرزايعقوب گفت: نگفتم عقل تو كلهات مياد؟ داري كم كم باهوش ميشي!