دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
محسـن
محسـن

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت . دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند : جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود . پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند . جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند . جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟ پیرمرد گفت :

محسـن
محسـن

روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد : امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!

محسـن
محسـن

روسری‌اش را جلو کشید و موهای سیاه و براق‌اش را زیر ِ آن پنهان کرد. رو کرد به جوان وُ با ذوق گفت: چه حلقه‌ی قشنگی، نگاه کن، اندازه‌ی انگشتم هست، فکر نمی‌کردم این‌قدر خوش‌سلیقه باشی. یک‌دفعه لحن ِ صدایش عوض شد، انگار چیزی یادش آمده باشد، آرام گفت: پدرم نامه‌هایت را دید، حالا دیگر همه‌چیز را می‌داند. امّا تو نگران نباش، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی وُ دلش را به‌دست بیاوری، حتماً موافقت می‌کند. دل ِ کوچک وُ مهربانی دارد. من که رفتم، دسته‌گُل را بردار وُ به دیدنش برو. راحت پیدایش می‌کنی. چند قطعه آن‌طرف‌تر از تو، کنار ِ درختِ نارون خاکش کرده‌ایم...

محسـن
محسـن

درخت سرخه دار طی هزار سال زیبایی با شکوهی پیدا کرده بود. از زلزله و خشکسالی و آتش سوزی جان به دربرده و تنها کوهستان هایی که در آن می رویید با او برابری می کرد. هزار سال دست نخورده ، هزار سال فتح نشده. سر کارگر با صدای بلند گفت : "چقدر طول می کشد بیندازی؟" هیزم شکن یغور تفی انداخت : "فوق فوقش دو ساعت" "پس تمامش کن"

نیما صابری
نیما صابری

هنگامی که افسر جوان در راس جوخۀ اعدام قرار می‌گرفت، تنها سپیده‌دم بود- سپیده‌دم پیام‌آور مرگ- که در سکوت حیاط کوچک این زندان اسپانیایی جنبشی داشت. تشریفات مقدماتی انجام شده بود. افراد مقامات رسمی نیز دستۀ کوچکی تشکیل داده بودند که برای حضور در مراسم اعدام ایستاده بود. انقلابیون از ابتدا تا انتها این امیدواری را که ستاد کل در مورد حکم اعدام تخفیفی قایل شود از دست نداده بودند... محکوم که از انقلابیون نبود و با افکار آنان مخالفت می‌کرد لیکن از مردان ملی اسپانیا به شمار می‌رفت، از چهره‌های درخشان ادبیات آن کشور بود. هزل‌نویسی استاد بود و در نظر هم‌میهنان خود مقامی والا داشت. افسر فرماندۀ جوخۀ اعدام شخصاً او را می‌شناخت: پیش از آنکه جنگ داخلی درگیر شود آن دو با یکدیگر دوستی داشتند. دورۀ دانشکده را در مادرید به اتفاق طی کرده بودند. برای واژگون کردن کلیسا دوشادوش یکدیگر مبارزه کرده بودند. چه بسا که جام به جام یکدیگر زده بودند. چه شب‌ها که به اتفاق یکدیگر، در می‌خانه‌ها به تفریح و خوش‌گذرانی پرداخته بودند. [...]