faafaa
فقط برای خنده.................
faafaa
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد... تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟ درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم... مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...! علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم. از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم.
faafaa
فردی از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذیرفت او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر ار بازوی آنها بود به طوری که نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناک بود! انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شدند دیگ غذا"جمعی از مردم"همان قاشقهای دسته بلند"ولی در انجا همه شاد و سیر بودند! ان مرد گفت نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکی است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد
نوید شایسته
مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سوال نمود: که خیلی میل دارم شیطان را ببینم. بهلول گفت: اگر آئینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن حتما شیطان را خواهی دید!
جواد منادی
سه پند لقمان به پسرش : روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست
مهدیس
مارهاقورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند ...قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.. لك لك هامارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند ..لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها ...قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.. عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند ...مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند ...حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند... تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است ...."اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان"
پسر : سلام عزیزم !!
15 سال و 7 ماه و 9 روز و 21 ساعت و 44 دقيقه قبلدختر :زهر مار , خفه شو !!
پسر : خانمی اجازه هست من رو مخ شما کار کنم !!
دختر : خفه شو !! عوضی !!
پسر : دستت درد نکه , چه با ادب !!!
دختر : خفه شو !!
پسر : عزیز ساعت چنده ؟؟
دختر : خفه شو !!
پسر : دیگه دوستم نداری ؟؟
دختر : خفه شو !!
پسر : دیگه دوستم نداری ؟؟
دختر : خفه شو !!
پسر : تو بم قلبم زلزله اومده !!! کمکم میکنی ؟؟
دختر : خفه شو !!
پسر : حتی یه لحظه , یه لحظه پیشم بمون !!
دختر : خفه شو !!
پسر : مگه دوستم نداری ؟؟ پس چرا تنهام می زاری ؟؟
دختر : خفه شو !!
پسر : I LOVE YOU
دختر : خفه شو !!
پسر : بی وفا دیگه دوستم نداری ؟؟
دختر : خفه شو !!
پسر : شماره تلفنت را میدی ؟؟
دختر : خفه شــــــ 091.16.43.8 ــــــــو !! (( یعنی چند میتونه باشه ))
پسر : ID چی ؟؟ اونم نمیدی ؟؟
دختر : خفه شــــye_boos_bide_dar_rah_khoda@yahooــــ ــو !!
پسر : یعنی اصلآ دوستم نداری ؟؟
دختر : خفه شو !!
پسر : پس چرا تنهام نمیزاری ؟؟
دختر : خفه شو !!
پسر : یه چی بگم !!! (( لطفآ ))
دختر : خفه شو !!
پسر : با من ازدواج کن !!!
دختر : جدی میگی !!!!!!!!!!
پسر : خفه شــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــو !!!!!!!!!!!!

15 سال و 7 ماه و 9 روز و 21 ساعت و 40 دقيقه قبل
15 سال و 7 ماه و 9 روز و 21 ساعت و 38 دقيقه قبل