دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
faafaa
faafaa

فقط برای خنده.................

faafaa
faafaa

سرگذشت

faafaa
faafaa

رسیدن به کمال.........

faafaa
faafaa

دروغهای مادرم

faafaa
faafaa

مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد... تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟ درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم... مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...! علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم. از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم.

faafaa
faafaa

فردی از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذیرفت او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر ار بازوی آنها بود به طوری که نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناک بود! انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شدند دیگ غذا"جمعی از مردم"همان قاشقهای دسته بلند"ولی در انجا همه شاد و سیر بودند! ان مرد گفت نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکی است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد

faafaa
faafaa

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

سایز

نوید شایسته
نوید شایسته

مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سوال نمود: که خیلی میل دارم شیطان را ببینم. بهلول گفت: اگر آئینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن حتما شیطان را خواهی دید!

Sajjad
Sajjad

مردي نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت براي دكتر تعريف كرد. دکتر گفت به فلان سیرک برو. آنجا دلقکی هست، اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود. مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

توماس ادیسون " مخترع نامدار جهان – هنگامیکه دیده از جهان بر گرفت, همه اعضای خانواده خود را به حیرت فرو برد . این مخترع بزرگ در بستر مرگ, در حالیکه به ارامی درد می کشید و همسرش دستان او را در میان دستانش گرفته بود, حالتی داشت که انگار بخواب عمیقی فرو رفته بود . در اتاق سکوت سنگینی سایه انداخته بود و فقط صدای نفس های منقطع او بگوش میرسید . ناگهان ادیسون درون بستر از جا برخاست و نشست و چند لحظه مستقیما به نقطه ای در برابرش خیره شد . سپس روبه همسرش کرد و گفت : تعجب میکنم ! انجا خیلی قشنگ است! این مخترع بزرگ پیرامون این عبارت خود توضیحی نداد و هیچکس نتوانست منظور او را از این سخن دریابد . ایا او لحظاتی پیش از مرگ, دنیای پس ازمرگ رادیده بود ....

جواد منادی
جواد منادی

سه پند لقمان به پسرش : روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

روزي روزگاري اهالي يه دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند, در روز موعود همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان...

مهدیس
مهدیس

هاروارد

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
مهدیس
مهدیس

مارهاقورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند ...قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.. لك لك هامارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند ..لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها ...قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.. عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند ...مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند ...حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند... تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است ...."اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان"