pouyan
که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
pouyan
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینج
pouyan
گل گرفته ام تا اطلاع ثانوی... در قلبم را... لطفا نگوید کسی... " دوستم داشته باش " این یک قلم جنس را نداریم... تمام شد... من تعطیلم..!!
pouyan
لعنت به تو ای دل همیشه جایی جا می مانی که تو را نمی خواهند
pouyan
گاهی... خود خدا هم می خواهد پادرمیانی کند؛ اما از دست او هم... کاری برنمی آید!!!
pouyan
تو را خودم چـشم زدم
بس که نــوشتمت مـیان شعـرهایم
، بی آنکه “اسپنــد” بچرخانم میان واژه هــایم …
pouyan
در لابه لای دلشوره ها و ترس هایم، لب پرتگاه ایستاده ام میدانم دستم را نمیگیری..!! فقط محض رضای خدا پرتم نکــن... !
pouyan
دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم هر روز!
هر روز از تعدادشان کــــــــم میشود!
آخرین باری که شمردمشان
تنها یک دلیل برایم مانده بود..!
آنهــــــــــم دیدن تو بود !!
pouyan
ذائــــــقـــه امـــ پــیــر شـــده بیـــســـتـــ ســـالگی امـــــ ؛ طـــعــــم پنــــجــــاه ســــــالــگـــی دارد
pouyan
نــهـ مــرده ام نــه زنــده امــــ انــگـــار زنـــده بـــه گــــورم در ایـــن دنـــیــای پــــــــــوچ
pouyan
بـــی حـــس شـــده ام از درد! از بغـــــض! فقـــط گـــاهــــی ، خــــط اشـــکــــــی ... می ســـوزانـــد صـــــورتــــــم را !!! بـــه طـــور کـــامــلــاً تلــخــــی آرومـــــم ...!
pouyan
غَمگـ ـینَم . . . هَمآنَندِ مـآهـے ! وَقتـے تـُنگـَش رآ کِنآرِ دَریآ گـُذآشتـﮧ بـ ـآشَند . . .
pouyan
هرکسـی را بهــر کــاری ساختنــد،
مــا رو هـَم همیـنجـوری ...
جــآست فــُـر فــآن !!!
pouyan
انـسـان هـا عـمـومــا دو دسـتـه انـد : تـــو و بــقــیـه …
pouyan
دو وقــت دلــم مــي گــيــرد .. يكــي وقتــي بــا "بــــلــــه" جــواب مــي دهــي يــكــي وقــتــي "شــــمــــا" صــدايم مــي كــنــي ..!!! چــگــونه صــدايــت كنــم كـه بــا "جــــانــم" جــواب دهــي؟ و "تــــو" صــدايــم كــنــي؟!!