دیروز توی تاکسی با دوستام بودم / ما سه نفر بودیم/ یه آقای ِ پیرمردی هم جلو نشسته بود داشته با راننده تاکسی بحث ِ عروس و پسر و خانواده و اینارو میکرد .. یهو برگشت عقب یه نیگا به سه تامون کرد و با اعصبانیت گف : بیا آقـا اینــا هم قـرار ِ بشـن #عـروس ِ آینـده !! / ما هم هنگ کرده دقیقا اینجوری / زیر ِ لب غـرغـر میکـرد .. میگف عروسش دوس نداره پیششون بمونه برا همین میخوان بذارنش #خونه-سالمندان .. / موقـع ِ پیاده شدن گف : شمـاها لااقـل #عـروسـآی خوبی بشیـن . . . کُلی دُعامون کرد و رف . . . / نمیـدونم #امروز ُ کجـا و بـا کیـا گُـذرونـده ..


13 سال و 3 ماه و 28 روز و 22 ساعت و 4 دقيقه قبل