reza
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد / چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
reza
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن / دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی؟ بگو...
reza
راز من است غنچه ی لب های سرخ تو/ راز مرا برای کسی بازگو مکن/ دیدار ما تصور یک بی نهایت است/ با یکدگر دو آینه را روبرو مکن...
reza
گاهی در برابرخاطرات توقف کن و یادآور دوستیها باش. شاید که سهم من از این تجدید خاطرات، یک “یادت بخیر” ساده باشد…
reza
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند/ یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند/ کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
reza
در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود/ آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود/ آرزوهایم همین کاخی که برپا کرده ام/ زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود
reza
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم/ آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم/ با آسمان مفاخره کردیم تا سحر/ او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
reza
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت / خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
reza
تو از معابد مشرق زمین عظیم تری / کنون شکوه تو و بهت من تماشایی ست
reza
آن لئیم است که چیزی دهد و بازستاند/ جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم
reza
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست / گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست
reza
هر شب ای دل گفتگوی زلف جانان می کنی / خود پریشانی و ما هم پریشان می کنی
reza
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا / که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را
reza
تا هلاک عاشقان از طرهٔ شبرنگ تست / وای مسکین عاشقی کو را دل اندر چنگ تست
reza
تا روی تو قبلهام شد ای جان جهان/ نز کعبه خبر دارم و نز قبلهٔ نشان/ با روی تو رو به قبله کردن نتوان/ کاین قبلهٔ قالبست و آن قبلهٔ جان