reza
ما درس صداقت و صفا میخوانیم/ آیین محبت و وفا میدانیم/ زین بیهنران سفله ای دل! مخروش/ کآنها همه میروند و ما میمانیم...ملکالشعرای بهار
reza
ما زیاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
reza
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش/ میسپارم به تو از چشم حسود چمنش/ گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور/ دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
reza
تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت/ تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت / تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود/ از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت....صائب تبریزی
reza
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش/ وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش/ گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع/ سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
reza
در دل همان محبت پیشینه باقی است/ آن دوستی که بود در این سینه باقی است ....وحشی بافقی
فرياد بی صدا
خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز هر طرف میسوزد اين آتش پردهها و فرشها را ، تارشان با پود من به هر سو میدوم گريان در لهيب آتش پر دود و ز ميان خندههایم تلخ و خروش گريهام ناشاد از دورن خستهی سوزان میكنم فرياد، ای فرياد! ای فرياد!
reza
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی/ گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی/ شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین/ که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی ...شهریار
reza
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو/ پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو/ ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز/ کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
reza
دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد / من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
reza
دل زود باورم را به کرشمهای ربودی/ چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی/ به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما/ من و دل همان که بودیم و تو آن نه این که بودی....رهی معیری
reza
همای اوج سعادت به دام ما افتد/ اگر تو را گذری بر مقام ما افتد/ حباب وار براندازم از نشاط کلاه/ اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
reza
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود/ وین راز سر به مهر به عالم سمر شود/ گویند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آری شود ولیک به خون جگر شود...
reza
همه دردم همه داغم همه عشقم همه سوزم/ همه در هم گذرد هر مه و سال و شب و روزم/ وصل و هجرم شده یکسان همه از دولت عشقت/ چه بخندم چه بگریم چه بسازم چه بسوزم/ گفتنی نیست که گویم ز فراقت به چه حالم/ حیف و صد حیف که دور از تو ندانی به چه روزم ...رضی الدین آرتیمانی