reza
بود درد من و درمانم ازدوست... بود وصل من و هجرانم از دوست... اگر قصابم از تن واکنه پوست... جدا هرگز نگردد جانم از دوست...
reza
گفتمش بی تو چه می باید کرد عکس رخساره ی ماهش را داد گفتمش همدم شبهایم کو تاری از زلف سیاهش را داد وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد.....