reza
نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را /// شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را ....وحشی بافقی
reza
مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب/ که نمیشکیبد از تو دل بیقرارم امشب / ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی/ چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب ...اوحدی مراغه ای
reza
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد/ وجود نازکت آزرده گزند مباد/ سلامت همه آفاق در سلامت توست/ به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد..حافظ
reza
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی/ یک عمر قناعت نتوان کرد الهی/ دیریست که چون هاله همه دور تو گردم/ چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی....شهریار
reza
شب این سر گیسوی ندارد که تو داری/ آغوش گل این بوی ندارد که تو داری/ نرگس که فریبد دل صاحبنظران را/ این چشم سخنگوی ندارد که تو داری....رهی معیری
reza
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام/ خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام/ با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق/ همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام
reza
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست / آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست / هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود/ در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
reza
رواق منظر چشم من آشیانه توست /// کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
reza
وصال او ز عمر جاودان به/ خداوندا مرا آن ده که آن به/ به شمشیرم زد و با کس نگفتم/ که راز دوست از دشمن نهان به
reza
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم / چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم/ چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو/ به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم .....شهریار
reza
در عشق تو گاه بت پرستم گویند/ گه رند و خراباتی و مستم گویند/ اینها همه از بهر شکستم گویند/ من شاد به اینکه هر چه هستم گویند ابوسعیدابوالخیر
reza
دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم / تا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بی حاصلم؟/ چون سایه دور از روی تو افتادهام در کوی تو/ چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم....رهی معیری
reza
تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک... باران صبحگاه ندارد صفای اشک.... گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست... روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟ .....رهی معیری
reza
این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست .... آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست ....جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم ...باعث خوشحالی جان غمین من کجاست ----وحشی بافقی
reza
سالها پیش که کودک بودم سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند می زد با عشق و من آن روز به خود می گفتم: « آخر این هم شد کار؟ » ولی امروز که دیگر خبری از او نیست نقش یک دل که به روی چینیست ترکی دارد و من در به در ؛ کوه به کوه در پی بندزنی می گردم!!!