رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
ماه چشم بر هم نمی زند هر شب ! ترس از آن دارد تو را ندیده صبح شود...!
رضارنج بران
موهایم را می خواهم آنقدر کوتاه کنم، که خاطره انگشتانت را، از یاد ببرند...! اما،دیری نمی پاید، که خاطراتت دوباره می رویند!!!
رضارنج بران
زندگانی من... من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی از همین نغمه تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن: رشته ایمان دلم پاره شده است من که تسبیح نبودم، تو چرا چرخاندی؟
رضارنج بران
خــــــدایا... نه آنقدرپاکم که مرا کمک کنےِ و نه آنقدربدم که رهایم کنےِ میان این دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار مےِ دهم هرچه تلاش کــردم نتوانستم آنےِ شوم که تو می خواهـــی و هرگـــــز دوست ندارم آنـےِ شــــــوم که تو رهایـــــم کنےِ...
رضارنج بران
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش
رضارنج بران
غضنفر ميره ماه عسل برميگرده زنش بهش ميگه چرا منو نبردي ميگه خواب بودي دلم نيومد بيدارت كنم
رضارنج بران
دل به داغِ بي كسي دچار شد نيامدي چشمِ ماه و آفتاب تار شد نيامدي اي بلندتر زِ كاش و دورتر زِ كاشكي روزهاي رفته بي شمار شد نيامدي
رضارنج بران
سالي نو از راه رسيد و ما تمام دلتنگیهایمان را به جای تو در آغوش كشيديم چقدر جایت میان بازوانمان خالی بود مادر ...
رضارنج بران
آنان که خاک را ،به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟
رضارنج بران
دیشب در کوچه پس کوچه های دلم قدم می زدم باور های خاکستری را شسته بودن سرم را بالا گرفتم تا ستاره ها را ببینم ناگهان چشمانم خیره ماند به خیال چشمانت چشمانت دلم را ربود و مرا در زندان دلت اسیر کردی اما انگار زندان دلت از شهر دلم دلنشینتر است دستانم را هم باز کنی خیال فرار نخواهم داشت
رضارنج بران
نیمکت چوبي کهنه نم گرفته زير بارون زير سقف بي قرار شاخه هاي بيد مجنون ابر بي طاقت پاييز مثل من چه بي ستارست مثل من شکسته از اين نامه هاي پاره پارست
رضارنج بران
عاشق شو ولی صدای عشقتو نذار کسی بشنوه حسود زیاده من تنها اشتباهم همین بود
رضارنج بران
مهاجر تمام نگفتهایم را رویه تنم خالکوبی کردم بدنم بویه جوهر گرفته است.
رضارنج بران
به سراغ من اگر می ایی تند واهسته چه فرقی دارد توبه هر جور دلت خواست بیا مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست ترک بردارد مثل اهن شده است ......تو فقط .....زود بیا
رضارنج بران
شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...! چرا که در تاریکـــ ـی .. چهره ها مشخــــــ ـص نیست !! و هر لحظــــــــ ـه .. این امیـــــ ـد .. در درونــــــ ــم ریشه می زند ... که آمده ای .. ولی من ندیده ام