رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
شب خوابيدي تو تختت هي قلت ميخوري... بعد گوشيتو بر ميداري مينويسي "خوابم نميبره"... سرد ميشي... بغض ميکني... ميبيني هيچکسو نداري که واسش اينو بفرستي... تنهايي سخته...خيلي
رضارنج بران
مــــرد اونــــه که قلبتــــو شـــــارژ کنــــه نه سيــــم کارتتـــــو !!!
رضارنج بران
دلــگیـــر مباش . دلت که گیـر باشد ، رهـــــا نمی شوی ! خـداونـد ، بنده گــان ِ خود را ، با آنچه به آن « دل » بســته اند می آزمــاید !!
رضارنج بران
شب نزدیک است..! هر شب دستم را تنها... بر شانه ی تنهای شـــــــــب میگذارم ؛ و برایش از " تـــــــــــو " میگویم.....
رضارنج بران
گـــــــاهـــــــی یــــــــاد کـُــــــن مــــــرا مـــــــن هـــــمـــــانــــــــم کــــــه اگـــــــر ســـــاعــــــتــــــی، بــــــــی خــــــــبـــــــر بُــــــــودی ازم آســـــمان را بـــــه زمــــــیـــــن مــــــی دوخــــــتــــی ... یاد کن مراااااا یاد کن
رضارنج بران
بیا حواس " خدا " را پرت کنیم تو صدایش کن .... و من دزدکی .... فاصله ها را بر میدارم...
رضارنج بران
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد می خواهی کودک باشی.کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد...بزرگ که باشی ...باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی!!!
رضارنج بران
بدنت را برای خود نگه دار ذهنت را به من بسپار که بدن های زیبا بسیارند و ذهن های زیبا ، انگشت شمار ......
رضارنج بران
گاهی دلم می خواهد..... گاهی دلم می خواهد ... وحشیانه غرورت را پاره کنم! قلبت را در مشتم بگیرم و بفشارم . تا حال مرا لحظه ایی بفهمی...!
رضارنج بران
ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﺍﻭﻣﺪﯼ ؟ ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﻮﺍﺏ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ، ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻭ ﭘﻨﺎﻟﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪ !
رضارنج بران
معشوق من! کاش من و تو دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم تنگ در آغوش هم خوابیده در قفسه ھای کتابخانه ای روستایی گاهی تو را گاهی مرا تن ها به سبب تشدید دلتنگی هایمان به امانت می بردند معشوق من! کاش می دانستم پشت آن جلد کهنه چه چیزی را پنهان می داری که همواره خواب مرا بر می آشوبد شاید آخر قصه را...
رضارنج بران
آهای سرنوشت... اسکار حق توست ... سالهاست که مرا فیلم کرده ای ...
رضارنج بران
مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند، و برای عشق مرز غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جای می گیرد ، و نه عشق.....مرز می شناسد.!!!
رضارنج بران
ای کاش پرده میفهمید!!! تاپنجره بازاست فرصت رقصیدن دارد... وباد همه ی فرصت اوست...