مونا
دیوانگیات را جشن بگیر! زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید
مونا
سي در باد مي خواند تو را تا اوج مي خواهم براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم د لم تنگ است و بي يادت در اين غربت نمي مانم تو هستي در وجود من تو را هرگز نمي رانم
مونا
خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
مونا
خداوندا! اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
مونا
خدایا کفر نمیگویم پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بیآنکه خود خواهم، اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی زعرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
مونا
پلک چشمم چند روزی است می پرد چون قلب پرنده ای است که در دست گرفته باشم چندبار در روز تکرار می شود و با هربار تکرار مادرم نوید مهمانی عزیز را به من می دهد گویی تو در راهی من اینجا با هر طپش قلبم نام تو را تکرار می کنم بسیار گفته ام منتظرت هستم پس شتاب کن
مونا
در این دنیای نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند منم خوش باور نادان محبت ارزو کردم
مونا
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود با تعجب به ماهی نگاه میكرد با خود میگفت : سقف قفسش كه شكسته پس چرا پرواز نمیكند ................
مونا
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا / فردا شد و باز هم تو گفتي فردا / امروز دلم مانده و يک دنيا حرف / يک هيچ به نفع دل تو تا فردا .
مونا
آنچنان رسم وفا مرد که ترسم روزي / ليلي زنده شود يادي ز مجنون نکند
مونا
مترسک به گندم گفت : مرا براي ترساندن آفريدن اما من تشنه ي عشق پرنده اي شدم که سهمش از من گرسنگي بود .