مونا
وقتی بارون میاد خدا بهتر حس میشه چون بارون یعنی نقطه چین تا خدا..
مونا
عجب روایت تلخی است تنیدن تار غرور بر دروازه محبت وچه فاصله کوتاهی است تا انتهای مرز بودن سوگوار لحظه های دیروز بودن چاره کار نیست معجزه تبسم را باید امتحان کرد.....
مونا
شاعر از كوچه مهتاب گذشت،،، لیك شعرى نسرود،،، نه كه معشوقه نداشت،،، نه كه سرگشته نبود،،، سالها بود دگر كوچه مهتاب خیابان شده بود
مونا
هیچیکی نیست که....من برم به کارام برسم
مونا
سر مشق های آب و بابا يادمان رفت رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت شعر خدای مهربان را حفظ كرديم اما خدای مهربان را يادمان
مونا
ساعتها را بگو بخوابند... بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست
مونا
اگر روزی دلت لبریز از غم بود، گذارت بر مزار کهنه ام بود، بگو این بی نصیب خفته در خاک یه روزی عاشق و دیوانه ام بود...
مونا
دل هیچ کس نمی سوزد برای حال غمناکم مگر سوزد همان شمعی که میسوزد سر خاکم...
مونا
بادبادک رفت بالا.... قرقره از غصه لاغر شد!!!
مونا
یادت ای دوست بخیر بهترینم ، خوبی ؟ من دلم میخواهد ... که بدانی بی تو ... دلم اندازه ی دنیا تنگ است می سپارم همه ی زندگی ات را به خدا ...
مونا
می مکم با وجود تشنهء خویش خون سوزان لحظه های ترا آنچنان از تو کام می گیرم تا بخشم آورم خدای ترا!
مونا
هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او وجز با او نمی خواهی