مصطفی
ادوارد براون (مستشرق معروف انگليسي): آيا قلبي پيدا ميشود كه وقتي درباره كربلا سخن ميشنود، آغشته با حزن و الم نگردد؟ حتي غير مسلمانان نيز نميتوانند پاكي روحي را كه در اين جنگ اسلامي در تحت لواي آن انجام گرفت انكار كنند.
مصطفی
توماس كارلايل (فيلسوف و مورخ انگيسي): بهترين درسي كه از تراژدي كربلا ميگيريم، اين است كه حسين و يارانش ايمان استوار به خدا داشتند. آنها با عمل خود روشن كردند كه تفوق عددي در جايي كه حق با باطل رو برو ميشود اهميت ندارد و پيروزي حسين با وجود اقليتي كه داشت، باعث شگفتي من است.
مصطفی
روي هر سينه سري گريه کند وقت وداع/ سرمن وقت وداع گوشه ديوار گريست.
مصطفی
شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب/ من که مي سوزم و پروانه ندارم چه کنم.
مصطفی
دستهايت تکيه گاهم بود و نيست/ عشق تو پشت و پناهم بود و نيست/ حيف! آن وقتي که عاشق شد دلم/ چيز سبزي در نگاهم بود و نيست/ عشق اين سرمايه بازار دل/ آب اين روي سياهم بود و نيست/ ياد آن ايام مشتاقي بخير/ عاشقي تنها گناهم بود و نيست.
مصطفی
هر که عاشق شد جفا بسيار مي بايد کشيد/ بهر يک گل منت صد خار مي بايد کشيد/ من به مرگم راضيم، اما نمي آيد اجل/ بخت بد بين، از اجل هم ناز مي بايد کشيد.
مصطفی
خوشا دردي که درمانش تو باشي خوشا راهي که پايانش تو باشي خوشا چشمي که رخسار تو بيند خوشا ملکي که سلطانش تو باشي خوشا آن دل که دلدارش تو گردي خوشا جاني که جانانش تو باشي مشو پنهان از آن عاشق که پيوست همه پيدا و پنهانش تو باشي براي آن به ترک جان بگويد دل بيچاره تا جانش تو باشي.
مصطفی
اوني که يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر کس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم که دروغ وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه کردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال کي شد اون که از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني که مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني که يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر کس نمي داد.
مصطفی
زندگي دفتري از خاطر هست. يک نفر در شب کم، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگزرد ما همه همسفريم.
مصطفی
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباى تورا / هرگز نمى گيرد کسى در قلب من جاى تورا.
مصطفی
در سکوت دادکاه سرنوشت / عشق بر ما حکم سنگيني نوشت گفته شد دل ها از هم جدا / واي بر اين حکم و اين قانون زشت . . .
مصطفی
تو اين غروب خورشيد دلم واست گرفته / نميدونم چي بگم با اين غم نهفته
مصطفی
به دنبال واژه اي ميگردم! تا قلمم راسيراب کنم واين آخرين شايد هم آغازي براي فرداييست که هنوز در راه نيست و کاغذهاي مچاله شده ي زباله دان گواه به اين راز دارند و اين آيينه خسته تر از هميشه زير غباري از دور تنها تصوير مرا بدونه هيچ واژه اي به سکوت فرياد مي زند امروز غبارت را به باد مي دهند .
مصطفی
عالم ، همه خاک کربلا بایدمان پیوسته به لب ، خدا خدا بایدمان تا پاک شود ، زمین ز ابنای یزید همواره حسین ، مقتدا بایدمان . . .