مصطفی
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست ! از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان آبی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست....
مصطفی
مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم...
مصطفی
خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتمان بود...!!
مصطفی
کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت کاش می شد اندکی از تاریخ را بهتر نوشت کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
مصطفی
او همه ی زندگی من است بوسه به عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شیشه ی عمر من است بوسه به مویت زنم ترسم که تارش بشکند تار موی توست اما ریشه ی عمر من است
مصطفی
وقتی آغوشها هرزه طلب و ناباب . نابکار شدند. وقتی که خورشیدی را که میپرستیم بجای نور و حرارت زندگی آتش بر سرمان میبارد. وقتی عشقها محبتها و دوستیها دروغ بیفروغند.وقتی همه چیز از فریب و نیرنگ مایه و رنگ میگیرد … چه میتوان کرد؟ راستی چه میتوان کرد ؟ به چه کسی و به چه چیزی میتوان عشق داشت؟
مصطفی
عاشق محبوبش را مظهر تمام چیزهای برگزیده و نیکو می بیند و کم کم دایره عشق او از پرستش زیبایی در یک وجود تجاوز کرده بپرستیدن همه مظاهر طبیعت آغاز می نماید
مصطفی
ای فرشته ای خدااااااااااااااااا خسته ام دیگه همه کس به دل ؛ حالم می سوزانند غم فریاد رسم سخته همه به یادم می سوزند ارزش عشق من رو به هم دیگه به ذکر میگن . ای خدا بعضی ها هم به نامردانه عشق من رو به مزاح میگیرن میگن بچه کانست
مصطفی
بازم صدام کن بازم بگو بازم داد بزن بازم دستتو ببر بالا و بزن تو صورتم بازم بگو " دوست دارم ديونه " و من بازم مي گم تو نتونستي عشقو از نگام بخوني . بازم با تمام ناباوريهام به آينده نگاه کردم ، ولي هيچ چيز جز يه سايه مبهم نديدم
مصطفی
هميشه نمي شه توقف کرد . هيچ وقت نمي شه چيزي رو مالِ خود کني . حتي اون نطفه اي که در شکم مادر بارورمي شه . پس من چه جوري مي خواستم تو رو مالِ خود کنم! مني که هر وقت از تو مي گم ناخداگاه تُن صدام پائين ميادو آروم مي شمو اچشک تو چشمام جم مي شهو بغض غريبي جلوي راه صدامو مي گيره .
مصطفی
یادمه یه روز یه روی کاغذ بزرگ عکس یه صورت کشیدي، گفتی این تویی. با تعجب به اون خیره شدم. نگاش کردم. بازم نگاش کردم. لبخندی زدم از روی ناباوری. یعنی این چهرهء من بود؟ باورم نمیشد. چرا! اون من بودم. یعني تو این بیست وچند سال چهرهء خودمو ندیده بودم؟ با اسرار از من گرفتیشو بردیش خونه. اونو گذاشتیش روبروی تختت، تا هر وقت میخوابی به چشماش خیره بشیو یه جوری نشون بدی که خیلی دوسش داری. مگه اینطور نبود؟ حالا که نزدیک دوسال از اون روز گذشت، خیلی راحتر از اون چیزی که من فکر میکردم جلوی خودم پارش کردی. کاش خاطراتم میشد پاره بشن
مصطفی
خيلي ادعات ميشه که بارونو دوست داري؟ پس چرا وقتي بارون مياد ميري زير چتر؟ خيلي برفو دوست داري؟ پس چرا از اينکه يه گوله برف بهت بزنن، مي ترسيو خودتو جم مي کني؟ پرنده ها رو خيلي دوست داري؟ پس چرا ميندازيشون تو قفس؟ تو که ميگي گلها رو خيلي دوست داري! پس چطوره که از شاخه جداشون ميکني؟ حالا من چيکار کنم؟هان؟ به نظرتو، وقتي به من ميگي عاشقتمو دوستدارم، بايد باور کم؟ آره؟
مصطفی
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دگر نتوانم ,نتوانم جستن هر زمان عشقی و دیاری دگر کاش ما, آن دو پرستو بودیم که همه عمرسفر می کردیم از بهاری به بهاری دگر
مصطفی
این دفعه اگه داشت بارون میومد از زیرش فرار نکن برو زیر بارون ببین چنتا از دونه های بارون رو میتونی بگیری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگیری دوستم داری اندازه قطراتی که نتونستی بگیری دوست دارم
مصطفی
به من نخند یه روز دلت دل به کسی میبنده اون روز میبینی عاشقی گریه داره نه خنده!! منهم یه روز میخندیدم به اشک سرد عاشق باور نمیکرد دل من ناله و درد عاشق...!!!