مصطفی
به دنبالم نیا امروز
كه من
بی تاب دیروزم
چه دلتنگم از این باران
كه می بارد
بروی عشق من امروز
برو دیگر مرا نشكن
شكستم من همان دیروز
همان دیروز
كه تو رفتی ...
مصطفی
چقدر سخته تمام اعضای بدنت بخواهند حرف بزنند
اما ندانند چه می خواهند بگویند ...
و چقدر سخت تر است که بدانی میخواهی چه بگویی
ولی دیگر کسی نباشد
مصطفی
رهگذر به مرداب رسید خطاب به او پرسید : راز مرگ دلخراش تو چیست ؟ مرداب : راز مرگ من هرگز فاش نشد اما اکنون که تو می خواهی پس، پایین تر آی حرف هایم ابدیست
مصطفی
هر كسی می توانداز پشت چشمانم از اشكهای همیشه جاری ام از سكوت همیشه همراهم تمام حرفهای دلم را بفهمد حرفهایی كه جای خود را به زخمی كهنه داده اند زخمی كه دیگرصبر نیز دوای درمان آن نیست زخمی كه دیگر روحم و جسمم به آن عادت كرده اند زخمی كه هر چند وقت یكبار دهان باز میكند دیگر این زخم قسمتی از زندگی ام شده ولی مرحم این زخم را میدانم ....
مصطفی
خدا حافظ بروعشقم برو که وقت پروازه برو که دیدن اشکات منو به گریه میندازه نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست نمیشه بعد تو بوسید نمیشه بعد تو دل بست منو تنها بذار اینجا تو این روزای بی لبخند که باید بی تو پرپرشه که باید از نگات دل کند حلالم کن اگه میری اگه دوری اگه دورم اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم فدای عطر آغوشت برو که وقت پروازه برو که بدرقه داره منو به گریه میندازه برو عشقم خداحافظ برو تو گریه حلالم کن خداحافظ برو اما عزیز من حلالم کن
مصطفی
انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ می رود , دست دلم می لرزد اما به خواجه می سپارم تا امید را از دلم نگیرد دلم می خواهد همیشه بگوید : یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور!!!!
مصطفی
خستگی هایم را ندیدند بی رحمانه به اشك هایم خندیدند و مرا كه كوله باری از غم به دوش می كشیدم دیوانه خواندند
مصطفی
نــمیــدانــم سر سفـــره ی دلــت چـــه به خــوردم دادی کـــه هنـــوز هم نـمـیـتـوانــم نـمــکــــدان بشـکنــم ؟!!
مصطفی
دوبـاره سـیـب بـچـیـن حــوا مــن خـســ ــتـه ام بـگذار از ایـنـجـَا هـم بـیـرونـمان کـنـنـدَ
مصطفی
پينوکيو... چوبي بمان! آدم ها سنگي اند دنيايشان قشنگ نيست
مصطفی
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد .
مصطفی
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم!
مصطفی
خداوندا اگر بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت
مصطفی
آنچه تو سالها صرف ساختنش ميكني، شخصي ميتواند يك شبه آنرا خراب كند،با اين حال سازنده باش
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 27 دقيقه قبلشوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر
استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
*عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست.
فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید