مصطفی
یه شب خون ریزی و خندونی ، ای عشق یه شب آشفته و دل خونی ، ای عشق گمونم ناخوش احوالی خودت هم مثه ما عاشقی ، مجنونی ای عشق
مصطفی
گور بابای عشق ، می خندم به تو و اشک های غمگینم به تو و التماس های دلم به تو و خاطرات شیرینم
مصطفی
نرو نرو که جدا از تو ما نمی ماند
بمان بمان که سر از تن جدا نمی ماند
گلایه نیست اگر می زنی به نفرینم
که آه بر تن آیینه، جا نمی ماند
مصطفی
می توانی بروی قصه و رویا بشوی راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی
مصطفی
در ظلمات مانده بودم بوی تو پیچید در دلم روشن شد همه جا تو را دیدم بوی تو رفت و رفت محبوبه شب ام کاش در ظلمات مانده بودم
مصطفی
گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود. دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .
مصطفی
چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم
تمبر و پاکت هم هست
و یک عالمه حرف
کاش کسی جایی منتظرم بود...
مصطفی
از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف می زنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا
مصطفی
دلت طفل بود... قدت به قد عاشقی هم نمیرسید که کوچک شمردی عظمت عاشقانه هایم را...
مصطفی
گاهی مجبوری بُغضت را با یک مقدار آب فرو بِبَری و بگویی خدا.....بزرگ است.!!!
مصطفی
خود را بباران... در اين خشکسالي بارانها... که براي آمدنت... چتر به دست... نماز باران مي خوانم
مصطفی
گاهـــــــي بـايـــد بي رحــــم بـود ... نه با دوســــت ، نه با دشمـــــن که با خــــــــودت !! و چه بــزرگ ميكُـنـدت آن سيلــــــــي كه خـودت مي خــوابـــــــــانـي بر صــورتــت